تبليغاتX
شکایت من
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
تا کنون در فکری ؟

 

آیا هنوز فکر می کنی که قلبم به تو امان میدهد؟ یا اینکه فکر می کنی که اگه حرفی بزنی گذشته را تکرار خواهد کرد و یا محبت ، دوست داشتنها ، شادی و مهربانی را بهم وصل می کنه ؟ اگه از من بپرسی به تو می گم اینها یه زمانی بوده گذشته. روزها در قلب و وجودم مثل اشکی در چشمام جاری بود و دیدن اشکهایم واست دلچسب و شیرین بود و ندونستی که اونها عمر من بود چقدر واست آسون بود هر باری که کلمه ای از امید ،زندگی و ... را از وجودم پاک می کردی . کلمه کلمه و کم کم عشق و زخمهای عشق دور شدند و به اون کسی که شبها ظلم کردی با طلوع صبح فراموش شد حالا از عشق و مهربانی ودوست داشتن تو چیزی نمونده و اگه از من بپرسی به تو می گم اینها زمانی بوده که گذشت تا الان در فکری ! تویی که ناله های دلم برای تو شیرین جلوه می کرد از ظلم و ستمی که تو و روزگار به من کرد تو ناله هایم را مثل آواز دلنشین می شنیدی و من...آتشی که عشقمان را آروم آروم نابود می کرد اون عشقی که برات کم ارزش بود ، به ارزشش پی بردی .؟ پس بدون ! قصۀ عشق ، راه و رسم معشوق و معشوقه از قدیم همین بوده شبا را بازیچه خیال می نامیدی ، در حالیکه آن شبها گذربهترین لحظات عمرمن بود . شب بیدارم به خاطر شکی که از محبتم و اشکهایم بوده و تو کامیاب و شادمان از حیرت و دل مشغولیم بودی . به من بگو قصه چیه ؟ پس از اون انتهای راهمون رو شناختیم تو مشتاق عشق ، یا اشک ، یا عذابم بودی ؟ حالا پس از گذشت زمان هر چه برام قسم بخوری به تو خواهم گفت : اینها زمانی بوده که گذشته است .                                                                                                    

 

پ. ن: من تو افکارم ، وجودم حرفهای زیادی رو مرور می کنم و این باری که روی شونه ام هست تو نوشتهام تمام مدت عمرم . و در واقع کلامی نیست یعنی عذر می خوام که نمی تونم بیشتر توصیفش کنم .                                                                                                   

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 4:57 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
 

 عنوان نداره

 

 

چند مدتیه ، رفتم توی حال و هوای سکوت وُ حرف های دلم رو ، فقط توی دلم نگه می دارم . تنها هستم اما سعی می کنم تنهاییم رو با کسی قسمت نکنم . دنیام رو محدود کردم . اونقدر محدود که مامان هم فهمید و گفت .. حسن ! خیلی عوض شدی .. . می دونستم ولی .. لبخند زدم و هیچی نگفتم . این روزا ، بیشتر از گذشته ، توی عمق زندگی فرو می رم وُ سعی می کنم آروم آروم ، ازش رد شم .. . موسیقی زیاد گوش می دم و این ، یعنی شروع بحرانی که می دونم وارد شدن بهش به چیزی می رسم که زیاد خوشایند نیست . گاهی اوقات ، اگه توی عمق زندگی دقیق شی و سخت بگیری .. یادت می ره که خدایی هست .. خدایی که از تو به تو نزدیکتره .. خدایی که تو رو به اینجای زندگی رسونده .. خدایی که جز اون خدایی نبوده و نیست .. خیلی وقت ها تصمیم می گیرم بنویسم .. مثل گذشته .. روون و با احساس .. اما می دونم نمی شه .. نمی شه چون چیزی توی حسن شکسته که برگردوندنش خیلی سخته .. شاید هیچ وقت برنگرده .. شاید برگرده و من ندیده اش بگیرم .. شاید هم برگرده و همه چیز بشه مثل روز اول و روز از نو ، روزی از نو .. اما می دونم نمی شه .. دیگه هیچ وقت من نمی شم حسن مهربون و عاشق الان می دونم .. می دونم عشق هم مثل تموم بازیای زندگی ، قُماره . یه قمار تلخ و نابرابر . دیگه باورم نمی شه اگه کسی بگه دوستم داره .. این روزا دیگه عشقی وجود نداره .. دیگه محبتی وجود نداره .. همه چیز پوشالیه .. این روزا هیچ کسی تو رو به خاطر خودت نمی خواد .. که کاش اینجوری نبود و آدما سعی می کردن ، به هم فرصت بدن .. فرصت دوست داشته شدن .. خسته ام .. خسته ام از دنیایی که همه اش رنگه .. همه اش بایده .. همه اش پوله .. همه اش به رخ کشیدن و تظاهر کردن .. مگه زندگی چند ساله .. مگه ارزش یه آدم چقدره .. کاش می فهمیدی .. نوشتن اینجا .. با همون مخاطب همیشگی .. چه معنایی داره .. کاش اون روزیی که خواستی تصمیم بگیری .. یه لحظه .. فقط یه لحظه .. به من و احساسات صادقانه ام فکر می کردی .. حالا که کلی ..از اون روزا گذشته و من موندم و حوضم .. و مخاطب پنهون نوشته هام .. دیگه چه حرمتی داره که بگم .. عشق له شده ی من ، یه آتیشه .. یه آتیش زیر خاکستر .. که .. متنظر یه جرقه کوچکه که شعله ور بشه و من دارم سعی می کنم .. نذارم که حس کنه .. تو یه روزیی .. یه جایی .. بالاخره یادت میاد .. من .. با همه وجودم برات نوشتم و منتظرت موندم و تمامی حسادت های زنانه ات رو .. فقط و فقط .. به خاطر تو .. توی خودم کشتم و عذاب کشیدم .. می بینی .. چقدر بزرگ شدم .. چقدر مرد شدم .. اونقدر بزرگ شدم که یادم بمونه .. وقتی با توام نباید وانمود کنم .. بدون تو .. حسی وجود نداره .. اونقدر بزرگ شدم که .. حالا می دونم .. با تو .. باید همون حسن خیالی باشم که از غرور و بدون تو بودن .. هیچی کم نداره .. ! می بینی .. می بینی .. من چقدر بزرگ شدم .. تو هم همین رو می خواستی .. یادته .. می گفتی باید بزرگ شم و از زندگیم لذت ببرم .. ولی نمی دونم چرا .. بزرگ شدم و هیچ لذتی توش ندیدم .. در خیالات وجودم، افکاری پلید می چرخد. میترسم از بیان آن و حریصم برای نزدیکی آن. سرم درد می کنه. کمبود خواب دارم..........

 

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 15:14 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
 

جا مونده های 87...

امشب ، شب دلتنگی من.. بازهم سیاه کاری .. بازهم نیمه شب  ودلتنگی پنجره.. بازهم فریاد خاطره ها بازهم نگاه گرم پنجره لا به لای سردی انتظار.. بازهم سهم من از روزگار دوباره تیرگی و سیاهی آسمان (دوباره باز دوباره) اما آسمان بی خبر از دل تنگ من و شاید تو غرق در سرورطبیعت سرگرم لباس نو.زمین غرق در هیاهو..همگی برای آمدن بهارشادی کنان سر از پا نمی شناسن یک سال گذشت و چه زود گذشت و دوباره تکرار و تکرار و تکرار... برای من سال هاست که تکرار بود و باز...من پر از دلتنگیم .. شبیه پنجره در دام چارچوب... و فقط باید سکوت باشد وسکوت همین.آخرین زمزمه های دلتنگیم را فقط به تو میگویم. شاید دلتنگی را به دست باد بسپارم. فراموش کنم هر آنچه فراموش شدنی نیست. لحظه به لحظه های نمناک و سرشار از عشقم را به تو می بخشم اما دور نریز! گریه هایم ..دلتنگیم..سکوتم..نگاه و خیالم را همه را فقط به تو..تو که همیشه نگاهت را حس می کنم بی آنکه چشمانم لمست کند. همه را فقط به خودت.یکسال دلتنگی و اشک و سه نقطه و سکوت را دلتنگیم سر آمده. دیگر عشقی نیست که به خاطرش دلتنگی باشد. دیگر من نیستم که دلتنگی باشد. همین بس است! اشک در چشمانم حلقه زد و بغض سنگینی گلویم را فشرد، گویا غم همه ی عالم بر دلم نسشت وقتی که بعد از مدتها دوباره مرا به آنجا خواند تا اظهار گلایه کند،حس کردم برخلاف همه ی اشیاء جان دارد.فقط آدم دلتنگی مثل من یا تو پنجره را می فهمد..آدم دلتنگی که می داند پایان کوچه های بن بست دلدادگی چیست. پایان خردشدن برگ برگ حرفهای نگفته زیر پای رهگذران پاییزی چه خواهد بود؟ اما اینک همگی دست در دست بهار خواهند رفت تا آرزوهایشان را لابه لای صفحه ی روزگار پیداکنند!!! اما من و شاید تو دوباره دلمان برای آرزوهای پینه بسته و خاطرات غبار آلود گذشته تنگ شده و باز فقط پنجره ، پنجره ای خسته از اتنظار می تواند تسکینی برای دلتنگی در تاریکی  شب باشد. نمی خواهم وقتی نوشته هایم را می خوانی دلتنگ باشی چون به قدر کافی برای گفتن و نوشتنش فضا بغض آلود و دلتنگ بوده و شاید تنها همان بارش پنجره برای دل تنهایم کافی باشد...پنجره ایی که تنها سهم من از روزگاراست.

 نمی دونم اسمشو چی بذارم پی نوشت.... : همش دورخودم میچرخیدم ونمیدونستم که چیکارباید بکنم البته هنوزم گیجم . یاد اون وقتهای افتادم که پدرم من وخواهرم وبرادرم که الان دیگه نیست رو این موقع ازسال باخودش به خرید میبرد همیشه به یه فروشگاه که مال یکی ازدوستاش بود میرفتیم واونجا باید لباسهاوکفشامونو انتخاب میکردیم ومن همیشه غرمیزدم که به یه جای دیگه بریم ولی هرسال همونجا بود وبس خلاصه با هزارجورادا واطوار انتخاب میکردیم ولی همیشه اون چیزی رو میخریدیم که دوست پدرم وپدرم خوششون میومد لباس های من معمولاٌ کت وشلوار چهارخونه بودکه یا یه شلوارتک ویه پیراهن وکفش مردانه که من همیشه دلم میخواست شلوارجین وکتونی بگیرم که نمیشد چون اونجا ازاین چیزها نداشت ولباس برادر بزرگترم هم مثل مال من وخواهرم هم همیشه یه سارافون بلند که همیشه عاشق اون بود وخودش بهش میگفت ماکسی بعد هم باید منتظر میموندیم که چندساعت قبل ازتحویل سال حمام کنیم ولباسهای تازه خودمونو بپوشیم وسرسفره هفت سین منتظر تحویل سال بشیم وچقدرسراینکه لباسمونو کثیف نکنیم حرف میشنیدیم واصلاٌ کوگوش شنوا بعدازتحویل سال هم من مدام منتظر بودم که به ماهشهر پیش دایی ها مادربزرگ (هم اکنون اهواز تشریف دارن) وعموهایم برویم ویا درآبادان به یا خاله هایم وآنجا تا انتهای تعطیلات دخل لباسها را بیاورم که با آنها مدرسه نروم تا همه بچه ها به کت وشلوار چهارخانه من نخندن ومادرم هم که میدونست نقشه من چیه برام یکی دودست لباس راحتی میاورد تا این لباسهای نو حداقل چندماه دوام بیاره وچه حالی میداد اینکه تو این سیزده روزه هیچکس حواسش به ما نبود وما بچه ها همه چیزو بهم میریختیم و چه خوشی میگذروندیم وبعدازتعطیلات هم مدام با خواهر وبرادرم عیدی هامونو به رخ هم میکشیدیم وتازه غروب سیزده بدر خسته وداغون باید مشق های چندین کیلومتری معلم بی انصافمون تموم میکردیم بیچاره مادرم تو کل تعطیلات دفتروکتاب مارو باخودش حمل میکرد ولی دریغ از یه خط نوشتن ازما ومن از غروب سیزده بدر شروع میکردم به نوشتن وجا انداختن ویه خط درمیون نوشتن مشقها وخواهش کردن از همه برای حل مسایل ریاضی وخلاصه صبح چهاردهم فروردین مثل طاعون زده ها به مدرسه میرفتم وترس اینکه همین الان خانم منو صداکنه منو خفه کرده بود که یهو خانم معلم منو صدامیکرد ودیگه تا آخر کلاس من وچندنفردیگه سوژه بودیم یادش بخیرچندسال ابتدای مدرسه ما مختلط  بود ودخترها مخصوصا چند تاشون همیشه مشقاشون مرتب وتمیز وخط کشی شده ولی مشق های ما چندنفرکلی خط خطی وکج وکله ولی همیشه معلم ما مشق های زهره  وگیتی  رو به رخ همه ما میکشید خلاصه تا چندین هفته بعد ازتعطیلات من باید تاوان درست مشق ننوشتن عیدو پس میدادم وجریمه می شدم . خلاصه سالها طول کشید که بفهمم که پدرم چون لباسهای مارو قسطی میخره مجبوره از دوستش خرید کنه  وآموزش وپرورش هم فهمید که توی تعطیلات به بچه ها تکلیف کمتر از کمتر بگن که یهو نکنه مشکلات روحی واسه بچه های نازنین بوجود نیاد خلاصه عید همتون مبارک وامیدوارم همه سال خوبی رو شروع کنن...... نمی خواستم آخرین آپم با ناراحتی ختم بشه همین ...........!

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم. سبزه را با یاد روی سبزه ات. سمنو به یاد شیرینی لبخندت. سایه دانه به رنگ چشم هایت ...اينجا نيز سال نو را به همه دوستانم در فضاي مجازي تبريك مي گويم شايد فرصت ديگري برايم پيش نيايد تا سال نو را تبريك بگويم لذا پيشاپيش حلول سال نو و فرارسيدن عيد نوروز را خدمت يكايك دوستان عزيزم.

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 4:2 | | لینک به این مطلب
جمعه دوم اسفند 1387
آرامش در میان مردگان
 

آرامش در میان مردگان

 

تنهایی تنها و تنها بر زمان حکمفرما بود .. جز صدای خش خش برگ ها صدای دیگری بگوش نمی رسید  نه نه وقتی تنها به تنهایی گوش فرا دهی صدای...آره صدای گریه پسرکی را می شنویی که هیچکس به او اعتنا ندارد. همگان از او بیزارند و اوازخودش . نمی دانند در دل او چه می گذرد مطمئنا صدای او را بارها و بارها شنیده اید اما بی تفاوت از کنار او رد شده اید و

هرگز یادی از او نکرده اید ،،،،، خدایا یعنی این منم !؟

آن کس که اشکهایش را بر چشمانش نمایان کرده منم ؟

آری .. دستانم سرد و بی حرکت اشاره ای از تو دارند .. لب های به هم دوخته ام که رنگ ماتم به خود گرفته اند به امید بوسه ای از تو نفس هایم را به تکاپو می اندازند .. نگاه ساده و غمناکم در سیاهی گره خورده و تنها منتظر روشن کنندهایش که چشمان بی آلایه تو هستند به خودشان می نازند .. حتی برای آنان سو سو چشمان تو کافیست تا غرق در رویای خویش شوند .. قلبم برای تپیدن قلب پاک تو برای خودشان بی تابند .. و خود من .. تنها یک بی قرارم .

بوی تو همانند بادیست که ناامیدی هایم را خاموش می کند .. با این همه شب هنوز پایبند بود و سیاهی امیدوارانه ادامه می داد .. اشک هایم در خاطرات ورق خورده می باریدند و تنها این شب بود که صدایشان را می دانست اما هیچ نمی کرد..با اینکه ندانستن صدایشان را از سوی تو یقین داشتند اما همچنان گونه ام را با دست هایشان نوازش می کردند ..انگار می خواستند من را از گریه بازدارند .. شب ادامه داشت تا هنگامی که اشک هایم ادامه داشت .. تا هنگامی که چشمانم می باریدند.. شب هایم ادامه دارند تا هنگامی که چشمانم تبسم واقعی تو را نبینند ..

حرف های امشبت کمرم را شکاند اما اشکالی ندارد چون می دانم این حرف های تو نیست بلکه این حرف ها همگی بخاطر فاصله ها حاصل شده است اما کاش می دانستی که دل تنهای من تنها و تنها چشم به حرفای تو بسته و حالا باید در نبود تو شکسته خود را دریابد درمیان این همه سختی و دلتنگی ..!! این شب ها مال ما بود ولی حالا به من و تو تبدیل شد..من این شب ها را بی تو نمی خواهم همه این شب ها برای تو ..

حالا که من پس از گذشت زمان زیاد به سوی راه رفته تو می دوم به سیاهی ختم می شوم .. می دانم که دور به این راه ادامه دادم ولی من را ببین عاشق تنهای بیش نیستم که در راه عاشقی تو در حال دویدن هستم و تنها به آرزو رسیدن به تو گام هایم را بر می دارم .. اما امشب چیزی جز سراب در نگاه اشک آلودم نمی توانی بیابی .. آخر این راه اینجاست ؟ نمی خواهم این قصه دلگیر به پایان برسد نمی خواهم با تنهایی من ادامه پیدا کند .. درد زخم زبونها در مقایسه با بغضی که گلویم را می فشرد ناچیز است .. دیگر نمی توانم تحملش کنم .. صدای آرام هق هقم سکوت آهسته اتاقم را به آرامی شکاند .. انگار کلمات همگی به من خیره شده اند .. گریه ام دست خطم را به لرزه در آوردند .. دست خطی که تنها به عشق تو به حرکت در می آیند همچنان کلمات به من خیره شده اند و من حقیر در برابر آنان ...

تاریکی اتاقم .. مداد شکسته ام .. و نور کم شمع نیمه سوخته به جا مانده از جشن تولد تو همگی دست به دست هم داده اند تا من را در غم هایم غرق کنند ! فقط تو می توانی من را دریابی .. فقط تو ..نمی خواهم در این باطلاق بی تو بودن فرو روم .. دست هایم را بگیر تا از تو جان تازه ای بگیرم . مثل تو با یک تبسم دروغین تمام غم هایت را پشت این ماسک ساختگی نهفته گذاشته ای؟ جواب به این سوال واقعا مشکل است که آیا واقعا خوشحال هستید یا هستیم در اصل ناراحت ولی من می دانم در دلم چه می گذرد ... واسۀ شنیدنت ،  من باید پاک بشم شایدم گنگ و غریب ،  با یه انشای غلط........

پ.ن : این دل نوشته را تقدیم می کنم آقای حمید بندانی که زندگی واقعی تر از هر واقعیتی تو دنیاست اینکه حاضر باشی به خاطر دیگری تمام سختیها وفراز ونشیب های زندگی رو بی اونکه شکایت کنی و بر دوش دیگری بذاری تحمل کنی ومثل یک کوه کنار همراه زندگیت وایستی و یک لحظه هم تنها نذاریش .

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 5:24 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
از تو دورم
 

آرزوها و رؤیاهایی را که در خواب می دیدم فراموش کردم شبها و روزهایم را فراموش کردم دوری تو ، برایم پراز درد و رنج و عذاب است .از من دور نشو عزیزم ، می دونی غیرازاشک ، همدمی ندارم که هنگام دوریت با آنها زندگی می کنم شورشی در قلبم هست که مرا دگرگون کرده و شب بیداری و بیخوابی مرا آواره و در بدرکرده هرچند که شوق دیدارت خواب را ازچشم من برده وهرچند که دوری از تو مرا حیران کرده نه آتش اشتیاق مرا تغییر می دهد و نه گذر زمان میتواند مرا از تو دور کند .جدایی ! نه خواب و نه اشکی در چشمانم باقی گذاشته ، خواب و رویاها را فراموش کردم شب و روزش را فراموش کردم .میان اشتیاق و دردهایش میان ترس و خیالاتش . من ترس تو را دارم و می ترسم که فراموشم کنی اشتیاقم به تو مرا همیشه بیدار نگه داشت به من فکر کن و به لحظه شیرینی  که با عشق به هم زندگی کردیم باز گرد به هر ترانه ای که با هم شنیدیم فکر کن تمام عمرم را از آن خودت کن تمام عمرم را به جز آن ثانیه هایی که من تو را در آن می بینم و اما شوق ، آه از دست شوق و کارهای او که گاهی از او صحبتی می کنیم و گاهی با او مدارا می کنیم من مشتاق تو می شدم و بیبین بین من وتو دو قدم بیش بود .ببین بر سر ما چه خواهد آمد؟ من کجا و تو کجا ؟ ای محبوبم . چه کنم ؟ و چه کار کنم ؟ چرا به من نمی گویی که چه کنم ؟ و امید ؛ امید من تو هستی چرا مرا از امید محروم می کنی ؟ چشمان مرا بخاطر عشقت مورد حسادت قرار می دادند و حالا بر بدبختی من می گریند هنگامیکه به تو محتاجم ، از کجا و از چه شکایت کنم ؟ هر گاه نیازی و حاجتی پیدا کنم . کجا گریه کنم ؟ چون اشک ریختن ساعتها مرا آرامش می دهد .

 

 

پ.ن : تشکر می کنم از استاد عزیزم جناب آقای مهندس اسماعیل قنواتی که حس این دست نوشته را به من دادند و تقدیم می کنم به دوست گرامی ام حیدر کاشف که من لقب جنگجوی بی سپر را برای ایشون انتخاب کردم چون واقعآ بی سپر به جنگ روزگار رفته تمام هستیش را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زد و کشت .

                                                                                                  حسن ایدریساوی 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 0:49 | | لینک به این مطلب
جمعه بیستم دی 1387
دیوانگی آغاز می شود

 

می خوای بگم؟

 

بازهم شروع کردم به نوشتن … برای اعتراض کردن برای نشان دادن حالت های زندگیه یک شخصیت انسانی … بارها آغاز کردم و بارها به انتها رساندم ولی چه فایده که هنوز به هدف نرسیدم … هدف درست در یک قدمی من بود ولی رهایم کرد شاید هم نمی دونم …

توی دنیا هر روز پیش میاد که روی صندلی چرک تاکسی ها میشینم ولی برای چه کسی اهمیت داره که کیا تا حالا تن رنجورشون رو روی این صندلی گذاشتن ؟ می خوام فکر کنم … می خوام فکرهام رو بنویسم … بنویسم تا همه بخونن .

وقتی تیک تیک ساعت روی ذهن ما آدم ها درست مثل پتک عمل می کنه  هر لحظه آدم دلش می خواد از اول شروع کنه ولی یه حسی بهش می گه دیگه دیره … می خوام بفهم واقعا دیره یا نه .

می نویسم که نوشته باشم

((الو حسن داری چه غلطی می کنی ؟ باید زندگی کنی نه بمیری !!!

هدف های جدید، کارهای جدید، زندگی جدید ، همه رو توی ذهنت مرور کنی ولی مطمئن بودم هر کاری هم بکنی هیچ وقت فراموشت نمی کنم .))

پاهام خسته بود ولی گام ها محکمی داشت … بی تفاوت خیابون ها رو می گذروندم … هوس های گذرا رو راحت کنارم حس می کنم ولی ارزش نگاه کردن ندارن . سرم رو آروم و خسته پائین می ندازم . فکر می کنم که واقعا چه کار کردم تو این دنیای بزرگ که باید آزمایش شم … شاید یه آزمایش بزرگ که تمام عمر برای جواب دادن بهش باید بنویسم … خیلی وقته که فکر می کنم ! به هدفم ، به اینکه چقدر هر روز دلتنگ می شم ! مسکن و شب و هم سر را آفریدیم تا آرامش یابیم ! کو آرامش ؟ هم سر بود ! مُسَکِن هم بود و شبها رو هم زیر نگاهت می گذروندم ولی کو آرامش ؟ آرامش رو باید از قرصهای مُسَکِن گدایی کنیم ؟آرامش رو تو باید بدی … تو که هم سر رو دادی ، تو که دل رو دادی ، تو که زندگی دادی ! سرمو پایین می ندازم و یادم به خودم می یوفته ، به زمانی که هنوز فرق زندگی و مرگ رو نفهمیده بودم ! واقعا آدم بودم ؟شبا که برای خوابیدن دراز می کشم ، چشامو می بندم و صحنه هایی از محبت ، از ایام ، از زندگی کردن رو به یاد میارم . که چی بشه ؟ که امید داشته باشم ، که بفهمم آدمم

بی وطن یعنی اسیری که آزاد باشه ! یعنی زندانی که از روز اول عمرش تو زندان باشه ولی تو سن ۵۰ سالگی آزاد بشه ! و بخواد جایی که تا حالا نبوده زندگی کنه !

آخرین سیگاری که خریدم و هنوز نگه داشتم … گفتی نکش … دیگه نکشیدم . همیشه همرام هست که بهت ثابت کنم ، که به خودم ثابت کنم هر لحظه میمیرم . ولی به روی خودم نمیارم .

مشکل چیه ؟ دیگه نمی خندی …هرروز از مردن می گی ……….

توی سرما بارونای ریزی که به شیشه می خورد به راحتی دگرگونم کرد و از خونه اوردم بیرون ، نیمکت سرد و بینی قرمزم شاید تناسب شایسته ای داشت اما این دونه های ریزی که صورتمو می شست قلبم و اونقدر داغ می کرد که باور نمی کردی، از ته دل عاشق تر می شدم و با همراهی باد به رقص می آوردم چشمانم را می بستم و تصور می کردم تازیانه های باد موهای بران توست. می رقصیدم و از خود به برون می آمدم، آه می کشیدم و بر باد روان می شدم کنار جاده که راه می رفتم حتی بوق ممتد ماشین های از خود بی خبر نیز نمی تونست منو به خود بیاره،بعد توی قبر خالی که دراز کشیدم  فقط به این فکر می کردم چه کار باید بکنم،؟ هیچ حرفی جز زندگی کردن شاد کردن توی ذهنش نمی چرخید. باید بتونه! باید خانواده ای رو شاد کنه و کاری کنه که از زندگیشون لذت ببرندهر روزش دیگه این بود برنامه بریزه که چه کاری واسه آینده بهتره ، چطوری می تونه یه زندگی خوب داشته باشه ، این امیدش بود این زندگیش بود .

خدا سکوت من نشونۀ رضایتم بود؟ تو همیشه می گفتی که وقتی ناراحتی می تونی از توی چشمام بخونی؟ خدا جرم چیه که باید اینجور بسوزم ، چرا من . چرا باید با امتحان تو؟

بازم هیچی نگم . داد نزنم ؟ تا کی باید لبامو به هم بدوزم؟ چرا باید با هر نگاه به هر خط از کلامت ، من خودمو دار بزنم؟  

نمی دونم  !

دل تنگ تر از اونم که بخوام ادامه بدم !

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 9:8 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
نگفته های من با تو !!!

 

بر خلاف میل باطنیم که تا حالا به کسی حرفی نزنم که خدای نکرده به کسی بر نخوره و ناراحت بشه از این قضیه . اینکه تو رفت و آمد من خیلی حرفها نهفته است . بعضی ها کارشناسن اصلآ ، میان تو وبلاگها کارشناسی می کنن و الحمدالله دینشون کامله.این حرکتی که یه سری از افراد می کنن موقع رفت آمد من بعضیا به مسخره ، میگن دیر از جون عذر می خوام میگن خوب خریه دوتا می زنن تو سرم ، یکی نیشکون می گیره….! من می فهمم.خیلی کم پیدا می شه کسی از رو محبت بخواد حرکتی انجام بده. بیشتر حالا یا اذیت کردن من باشه ،یا اینکه دوتا دوست داشت بخنده.می خوام یه چیز بهت بگم. من میام به وبلاگت سر می زنم وتو همینطور(وقتی دوستت رو می بینی باهاش دست می دی) مثل شارژ باطری،محبت ازقلب من به قلب تو و بلعکس.این دست بوس کردنا ، سرو کله هم ریختن ، دنبال کسی کردن دوتا ایراد بزرگ داره. اول اینکه شخصی مثل من پف می کنه تو داری ضرر به من می رسونی حس میکنم کسی شدم ، دنبالم میان ، مگه من کیم. دوم خودتو کوچیک می کنی (خودتو حقیر میکنی) اگه می خوای دست کسی رو هم ببوسی دست مامان و باباتو ببوس جدآ بهت عرض می کنم.من وبلاگ نویسم…وظیفه منه که حرف دلمو بنوسم…..وظیفه یکی دیگه… . ما هممون در یک مسیریم فرقی با هم نمی کنیم.مطلب بعد اینکه همین الان ملک الموت بیاد سراغم به خدا فرحناکم وتنها ناراحتی من اینه نمی تونم خدا خدا بگم…که بعضی ها وقیهانه اونو به مسخره گرفتند وخندیدند.من یک فرهنگ سازی کردم می خوای قبول کن ، می خوای قبول نکن.

و از این کاری که کردم هیچ وقت پشیمون نیستم و نیستم .کشتی خدا همه جور آدم داره و حق ورود به این کشتی رو داره و حق نجات داره. هر شخصی که می خواد باشه و خواهشم از این افراد اینه که(البته من که تموم شد)این عرصه رو اینقدر تنگ نکنید و کسی احساس خطر بکنه وفرار کنه از این کشتی. باعث وبانی این کارشخصیه که این کارو انجام می ده .وخیلی راحت خرسندو هیچ مشکلی هم نمی بینه.(مرام خدا به خراب کردن کسی نیست) واگه اشکالی می بینی دست در دست هم دیگه در رفع اون مشکل کوشش کنیم نه به خراب کردن اون.از تو که توقعی ندارم،از تو هم نمی تونم حرف بشنوم.کسی می تونه منو نصیحت کنه به من حرفی بزنه که دنبال خراب کردن من نباشه.ما دم از خدا می زنیم دم از غیر که نمی زنیم.این آپ،آپ آخر این وبلاگه و تا اطلاع ثانوی تعطیل.دوست هم نداشتم این کارو بکنم شاید هم خیلی ها خوشحال بشن از این موضوع وشاید هم ناراحت و اندهگین.خوشحالم تو این مدت نه از کسی خط گرفتم نه کسی به من گفت این کارو بکنم یا نکنم.خودم این تصمیم رو گرفتم وشاید این شایعات شروع بشه بگن بده…….اینها کارو به جایی رسوندند که خیلی وقیهانه و قشنگ منو مسخره می کنن و حتی فحش به من دادند.و نمی تونی بگی کیه؟ خیلیاتون دیدید و خوندید.به هر کی هم گفتم می گه نه من که ندیدم نخوندم.بر فرض مثال حسن نامی هم گناهی کرد آیا نشر این گناه تو وبلاگها ، سایتها وقت صرف کنن پخش کنن بین دوستان این کار درسته اگه درسته بگید ما بدونیم.تو مفاهیم مذهبی ما چندتا قاعده هست که متآسفانه فراموش شده.یکی از سنتهای خدا اینه که کسی با آبرو و احساسات دیگری بازی کنه دچار قصاوت قلب می شه.نه اینکه سنگ دل می شه نه یعنی طرف بی عاطفه می شه ، بی تفاوت می شه…. و دعاش مستجاب نمی شه.اینکه می بینی ، خدایا پس چرا صدامو نمی شنوی همین ریزه کاریاست.شخص من که تموم شد اونی که می خواست آبرو ببره برد خیلیاتون منو محکوم کردند که تو دروغ می گی…..به خدا نتونستیم ثابت کنیم اون وقت من چی رو بیام ثابت کنم؟؟ دیدی که من چند وقت دندون رو جگر گذاشتم و هیچ حرفی نزدم.شده تو اتاقم اینقدر اشک ریختم ایقدر فکر کردم…اما حرفی به کسی نزدم.بارها می خواستم وبلاگو حذفش کنم دلم نیومد به خاطر نادونی وبی عقلی یه سری افراد جاهل حسود دروغگواما گفتم به عشق و علاقه دوستان احترام بزارم و فارغ نشم از این مسئله اما باور کنید خدا سر شاهده حتی استخونهای منم خورد کردند.دل خوش بودم که دوتا دوستای من بودن،به زبون خودت بگم زودی در رفتند،صلح وآرامش می شه دوباره همه بر می گردن.می خوام بگم من می فهمم باز چطور روت میشه بیای اینجا.این قضیه مال امسال پارسال نیست ها،چند سال با این قضیه کلنجار می ریم.با چشم خودم دارم می بینم منو به سمتی سوق میدن که بازندۀ این فتنه با برندش فرقی نمی کنه.یعنی هردومون بازنده ایم هم منی که می خوام با تو جنگ کنم هم تویی که داری با من می جنگی.اگه تا حالا ایستادم و استوار موندم به اون افراد بگم که می رم باز از دوباره قوا می گیرم،سعی می کنم بیشتر رو خودم کار کنم و اون اشتباهات گذشته رو که از حساب سادگی دل خودم بود تکرار نکنم.نه اینکه برم نه یه دفعه دیدی 5 روز 10 روز شاید هم1 سال دیگه با یه وبلاگ جدید یا همین وبلاگ برگشتم.می خوام برم کار خودمو دریابم ببینم چند چندیم.من فردا بمیرم زیاد لطف کنی یه فاتحه میدی من باید اون دنیا جوابگو اعمالم باشم.شنیدی که می گن به کسی که پشتیبانی غیر از خدا ندارد ظلم نکن.و ابن سینا با اون شهرت علمی خودش میگه:

کفرچو منی گزاف و آسان نبود (راحت نمی تونی به من بگی کافر)

محکم تر از ایمان من ، ایمان نبود

در ده چو من یکی آن هم کافر

پس در همه ده ، یک مسلمان نبود.

چی کار کردم اوضاع من باید این بشه چی رو می خوای بگی چی رو می خوای ثابت کنی تو با این کار داری با احساسات مردم بازی می کنی نه با حسن ایدریساوی .یه لحظه خودتو جای من بذار.اما و اما واما آینه اگه خورد بشه ریز ریز بشه بازم خصلت آینه بودنشو داره یه تیکه هم آینه ست .همۀ حرفامو زدم با کم وکاستو بیخیال…

تو این دوران هیچکی به اندازۀ من سرش کلاه نرفت.ما حکم اون دلاکه رو داریم که تو حموم می اومد همه رو می شوست تمیز میکرد.همه سفید می شن و تمیز،دلاکه شب که میشه میگه من حال ندارم حموم کنم با اون بوی عرق اون خستگیش میگیره می خوابه.گفتم که مرام خدا این نبود.الان که می خوام برم نه اینکه می خوام وبلاگو تعطیل کنم نه خدا سر شاهده منم باید اعتراضمو نشون بدم کی میاد حقمو بگیره کی میاد آبرومو تو این مدت خون دل خوردم اشکها ریختم بهترین وقتمو توش گذاشتم زحمت کشیدم خون دل خوردم مریضیا کشیدم حالا هم به بار نشسته یه عده خیلی راحت با اون فحش هایی که به من می دن خیلیا ……..ولی با این اوضاع من سرمو پایین گرفتم چیزی نگفتم حرفی به کسی نزدم اما اینکه بخندی به دل من فحشم بدی به منو خندیدن و قهقهه زدن به من عاقبت به خیر نمی شی. تو تبر گرفتی ،داری تبر می زنی به ریشه من نه به اشکای من به زحمات من به عرق ریختنای من تو داری تبر به کجا می زنی به قرآن سرت میاد به خدا سرت میاد نه الان…… با احساسات من با قلب من آبروی…بازی کردی مطمئن باش اون دنیا باید جوابمو بدی تو مسئولی جلو خدا وباید جوابگو باشی.

میشه دست از انتقام برداری و کسی رو که اذیتت نکرده اذیت نکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من کسی دارم که در محشر به فریادم رسد………….

 

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 21:32 | | لینک به این مطلب
شنبه دوازدهم مرداد 1387
آره نخواهید فهمید

صداي تلويزيون مي اومد .. روشني اش از در نيمه باز ، باز بي سلام وارد مي شد .. در كمد باز بود و تختم .. شايد پتو از تختم دوري مي جست .. آنجايي كه مرا بي نظم مي ناميدند .. اما در حقيقت اين نبود .. شايد هنوز به من خيره بود آن مجسمه اي كه چشماش رو با دستمالي بسته بودم تا دیگه آزاد گردم از آن هراس انگیزش .. در میان کتاب های ناآرامم که میان اتاق رها گشته اند شاید همان قفل طلایی رنگ دفتر خاطراتم که به سختی خودش را از میان آنان نمایان کرده بیش از هر چیز نزد من عزیز بود و من که دیوار اتاق به من تکیه داده بود .. شاید هم من به او .. اما می دانستم من خوشحال تر از او هستم و می توانستم او را تحمل کنم .. نمی دانم چگونه بودم .. آینه ای نبود .. تلویزیون روشن بود .. سخت بود آن هنگام برای من که بدانم روز را می گذرانم یا شب هنگام .. پنکه به آرامی می چرخید در حدی که خودش را از ایفای نقشش خلاص کند .. به ساعت نگام کردم .. شاید در آرزوی کشیدن خطی روی رخسارش بود .. خبری از عقربه هایش نبود .. آنان زیر بار خاک نشسته بر شیشه ساعت پنهان بودند .. شاید زیر آن خاک ها عقربه هایی در حال خفتن باشند ، نمی خواستم خوابشان را آشفته سازم و با همین بهانه آنان را به حال خود باقی گذاشتم .. عکس های روی دیوار لبخند بر لب داشتند و روزنامه هایی که دزدانه از زیر تختم بیرون آمده بودند .. می خواستند بدانند چه می گذرد اطرافشان ، آنانی که روز به روز از عمرشان می گذشت همانند من .. تحمل می کردند لباس ها ، چوب لباسی تقریبا کهنه ام را که هر دم ، دم از خرابی می زد .. شاید دیگر از دستش خسته بودند .. لباس های همیشه خفته من .. کمتر می شد رنگ پیکرم را ببینند .. بزرگترینش کمد قهوه ای رنگ بود که ، تنها مانده بود .. بعد از فرار من از تنهایم .. من تو را می دیدم .. تنها ،  تنها نبودم در اتاق .. دگر صدای تلویزیون نمی آمد .. نمی دانم چه وقت بود که برق قطع شده بود .. دلم را به هم ریخت همراه با سکوت وحشتناک اتاق صدای بلند گوشی تلفن .. می دانم کیست .. آرام از من فاصله گیرید و صدایم را کم کم محو کند .

آره، بازم از اون شبا ، از اون شبای سیاه ، از اون شبای بی ستاره، از اون شبای تنهایی ، شبهای بی پناه.خیلی سخته. با تمام وجودم میگم که خیلی سخته. سخته که آدم تنها بخوابه. سخته که آدم با ناراحتی بخوابه. سخته که خوابت نیاد. سخته که خوابت بگیره و یه دفه بپری از خواب. تا حالا شده یه چاه تنگ و تاریک جلو پات باشه و مجبور باشی بری توش. اونم چاهی که پر از جونورای عجیب غریبه.

می خواستم بخوابم، ولی میدونستم الانه که اون کابوسهای همیشگی میان سراغم. ولی چیکار می تونستم بکنم. باید می خوابیدم. یعنی یه جورایی باید می رفتم توی اون چاه. توی چاه کابوس.
ترس عجیبی داره. نه از جنس اون ترسای همیشگی. بلکه یک نوع ترس از روی اجبار، ترس از روی خواستن، ترس از روی تنهایی. اینجا بود که گریم گرفت که خدایا! آخه چرا من باید بخوابم؟ولی خب، همشونو دیدم. همه اون کابوسهایی که انتظارشونو داشتم. از قبل همشونو میشناختم. مدتی بود که سراغم نیومده بودن. انگار اومده بودن انتقام نبودن تورو از من بگیرن. خب...چیکار میتونستم بکنم؟ منم دادم بهشون. منم خودمو گذاشتم جلو و گفتم بگیرید هر چی میخواین. هر چی تو این مدت نتونسته بودید از من بگیریدو بگیرید.
یه جورایی آروم شده بودم. البته اونا هم آروم شده بودن. میتونستم بخوابم. ولی دیگه خوابم نمیومد.منم خوابو واسه اون روز گذاشتم ، ازخواب بیدار شدم. می دونی چی شد؟ نه، نمیدونی! برای چندمین بار توی عمرم، صدای تنگ نفس کشیدنای قلبمو شنیدم.........

                                            

 

                                   

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 5:1 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
قطاری به مقصد مرگ
 

تولد بانوی بزرگ عالم و روز زن را به شما و تمام گل بانوان ایرانی مبارکباد

من نیز دوست دارم مادرم را در این روز پاس دارم و گرامیش دارم. گرچه خدای من! خوب می دانی دردی از من در سینه اش هست و  بسیار برایش بد بوده ام. اما میدانم که او مرا دوست دارد و می بخشاید.

 

یک قطاردرحال حرکت است. در عمق شب سوت قطار به صدا در می آید . و مردم میشنوند که همچنان درحال حرکت است و بعد آنها بچه هایشان را ساکت کردن وبرای خواب بر میگردانند. درهارو قفل میکنند و آرام به طبقه بالا میخزند. برای اینکه گفته شده بود ارواح مرده اون قطارو پر کرده بودن ، یکی از مأموران راه آهن در بستر مرگ بود. درحالیکه آشناهایش در کنارش بودند و خانواده اش درحال گریه بودند... زانو زده بودند و قبل از مرگش دعا میکردند ، اما درحالیکه چیزی به مرگش باقی نمانده بود بالای تخت خوابش شیطان ایستاده بود با برقی در چشمانش. خوب خدا در این اطراف نیست تاببیند من چه چیزی پیدا کردم...

این یکی مال من است! در همان لحظه خدا خودش ظاهر شد با یک برق خیره کننده. و به سوی شیطان فریادی زد که : برو گمشو به اعماق شب ولی شیطان فقط پوزخندی زد و گفت: ممکن است من مرتکب گناهی شده باشم ولی احتیاجی نیست که منو از خودت برانی من اونو زودتر به دست آوردم . پس تو هرکاری که از دستت برمیاد میتونی انجام بدی بدترین کاری که ازدستت بر میاد اون داره به اعماق زمین میره ولی من فکر میکنم یه شانس دیگه به تو خواهم داد.از این رو شیطان با یک لبخند گفت: پس اون نیزه احمقانه تو کنار بذار. چون این واقعا روش تو نیست. بهت نمیاد.
ما با هم بازی خواهیم کرد درست همینجا روی تخت اون . وما شرط بندی میکنیم برای بزرگترین جایزه . ممکن روح این مرده باشه . و من گفتم: "خدایا مراقب باش او دارد برنده میشه. خورشید غروب کرده و شب فرا میرسد. اون قطار سر وقت است .  ارواح زیادی در خطر هستند اوه خدا ، او دارد برنده میشود بعد مامور راه آهن ورقها رو بر زد و به هر کدوم 5 کارت داد . و اون برای خدا به سختی دعا میکرد وگرنه قطاری که مجبور به روندنش بود. بهر حال ، شیطان سه تا آس داشت با یک شاه و خدا داشت استریت رو جور میکرد. اون یک ملکه (بی بی)داشت و یک سرباز ، نه و ده پیک. تنها چیزی که لازم داشت یک هشت بود. بعد خدا یه کارت دیگه خواست...ولی يه هشت خشت دريافت كرد و شیطان به خدا گفت: فکر کنم میخواستی استریت کنی...شیطان گفت: پس یک ورق به من بده که تا وقت باقیه بفهمیم چه کسی پادشاه اینجاست؟؟؟
ولی درحالیکه اون حرف میزد از زیر دست خودش یه آس دیگه در آورد، ده هزار روح پیشنهاد شروع کار بودن!!!. و اون خیلی زود به پنجاه و نه تا رسید اما خدا کاری رو که شیطان کرد ندید و گفت: همین کافی است . من 150روح اضافه میکنم و برای همیشه به گناهان تو پایان خواهم داد ولی شیطان فریاد بلندی کشید: دست من برد(من بردم) و من گفتم:  خدایا...اوه خدایا...تو گذاشتی اون ببره؟؟؟

 خورشید غروب کرده و شب در حال فرا رسیدن است. اون قطارمرگ سر وقت میرفت . ارواح زیادی در خطرهستند. اوه خدایا به او اجازه نده ببره  بهرحال اون قطار هنوز در حال حرکته از در اعماق شب سوت قطار به صدا در آمد... و همه میترسند از اینکه آن هنوز حرکت میکند و خیلی دورتر پس از یک استراحت کوتاه . خدا و شیطان حالا در حال بازی شطرنج هستند. و شیطان هنوزهم تقلب میکند و ارواح بیشتری میبرد . و درباره خدا ، اون بهترین کاری که از دستش برمیاید انجام میدهد و من گفتم خدایا ؛ اوه خدایا تو باید برنده بشوی خورشید غروب کرده و شب فرا رسیده ، اون قطار مرگ هنوز سر وقت است....اوه روح من هم در خطر است اوه خدایا تو باید برنده شوی .

مرگ من فرا رسیده خدای من

قطار قدیمی

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 4:10 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم !!!!!!
 

درود !

جالبه ! تا حالا بیرون از خونه ننوشته بودم! ببخشید که چند وقته نمی دونم چی بنویسم !

 حوصله میزم رو ندارم ! اومدم بین آدما !

داشتم به یکی می گفتم ! وقتی داغونی فقط یکی رو کم داری که روی اعصابت پیاده روی کنه ! اونم که از بس خدا به ما ارادت داره بی نصیب نمی ذاره ! قربونش برم! چی کار کنیم ؟! اونم خداس دیگه! هر چی می گه من که خبر دار ..

خوب بگذریم ! یادم رفته قبلا ها اینجا چی می نوشتم ! الان می گن ها !

امروز گریه کردم و نوشتم !) من از نقاب بيزارم، من از عرياني روحم نمي ترسم)
روی یه تیکه کاغذ باطله حرف هایی رو نوشتم که واقعی ترین حرف های زندگیم بودن !
گریه می کردم بدون توجه به نگاه پر از سوال چند تا دختر و پسری که دورو ورم نشسته بودن ...
عجب ...
توی یه کافی شاپ ٬ یه دختر با یه پسر میونه چند تا دختر پسر دیگه ! فشار چیکارا که با آدم نمی کنه ! فکر کنم دختر بیچاره ... شده بود ! وقتی چشمم افتاد توی چشماش ٬ فهمیدم دیگه به هیچی به جز رقص دست اون پسر بر روی اندامش فکر نمی کنه ! وای بر تو ٬ وای بر من ... من و تو باعث شدیم که صد تا علامت تعجب روی سر آدما واسه اون دو نفر بی معنی بشه ! من پایبند نیستم اما اون کار کثیف بود خوب !
فردا بهتون پول می دم برید هر چی دوس دارید بخرید واسه خودتون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به هر کی که بهم می گه چه جوری می نویسم می گم فقط سلام با منه ! بقیه اش نمی دونم از کجا سرازیر می شه توی این صفحه ی سفید ! اما قلمش دست من نیست ! دلم می خواد یه روز اونی که اینارو می نویسه بشینه جلوم واسه خودمم حرف بزنه ! شاید وبلاگ خودم رو هزار بار خوندم و تمام این هزار بار تعجب کردم ! واسه این که اینایی که اینجاس واسم تازه گی داره ! امیدوارم بفهمید چی می گم ! واسم مهمه که یکی حرفم رو بفهمه ! امشب خواب از سر من پریده !
بازم مثل همیشه پر از گلایه ام ! واسه هیچ کبوتری دلم نسوخته ! هیچ پر پرستویی جلوی چشم هام نشکسته ! اتفاقا امروز خیلی خوب بود ولی خوب نمی فهمم بعضی موقع ها چرا وقتی همه چی خوبه وقتی حتی دنیا هم داره پا به پات می رقصه خودت همه چیز رو خراب می کنی ! یکی به این سوال من جوا بده ! چرا ؟ آیا خوشی می زنه زیر دل آدم ؟! یا مثلا شاید من خیلی احمقم که این کار رو با خودم می کنم !
دل دیوانه !
آسمون همون رنگ بود ! آدما مثل همیشه بودن ! خیابونا مثل هر سال عیدی شلوغ و پر تلاطم بود ! مغازه ها باز بودن ! کلا شبیه هر روز دیگه بود !
دلم واسه پوریای اول دبیرستان تنگ شده ! واسه اول نگاه ! واسه آخر گناه !واسه کثیفیه همه ی آدم نماهای دورو برم ! دلم واسه اون موقع ها تنگ شده ! دلم همه ی اون نامردهارو می خواد! دلم می خواد فقط نگاهشون کنم !
زندگی من کجایی ؟! بیا پیشم ! خاطراتم ؟
آخ که اگه بدون
ی
د حتی از شما هم دورم.... !
غم نامه ی پوریا و زندگی خودم! معلم کلاس اول !
روز های اول سال همه چی رنگ تموم شدن گرفته ! حتی صبر و حوصله ی من ! 
پوریا؟ می شه بیای بیرون کمی با هم صحبت کنیم ؟!  

آره ... حتما همينطوري بوده ... شب هاي غربت و بي کسي ... شب هايي که از تنهايي جون آدم به لبش ميرسه و ديوونه وار دنبال کسي مي گرده که بتونه حداقل چند دقيقه اي از شر اين تنهايي لعنتي خلاص بشه ... اما ... اگه نتوني آدم مسخره اي باشي ، مثل اکثر کسايي که دور و برت هستن ، اگه نتوني حرفاي زشت بزني و براي خندوندن يا سرگرميشون هر حرکتي رو انجام بدي ، اونوقته که بهت ميگن تو چقدر خشک و بي احساسي ! چقدر کلاس ميذاري ! يه کم خودموني باش !!! و اونوقته که براي همه شون غير قابل تحمل ميشي و فقط وقتي ازت يادي مي کنن که کارشون بهت گير باشه (و البته من هميشه از کمک کردن بهشون خوشحال ميشم ، اما ديگه اسم دوستي روي اين رابطه ها نمي تونم بذارم ... يا حتي رفاقت ، فقط بهش ميگم آشنايي يا تأمين منافع ، اونم از نوع يک طرفه ش!) ... اما اونا که نمي دونن ، يعني نمي فهمن ، اصلا شايد از اول هم قرار نبوده بفهمن ...
البته نمي خوام بهشون توهين کنم ، چون معتقدم همه ي آدم هاي بي آزار خوب هستن ، اما من فکر مي کنم خدا هر کسي رو براي يه چيزي آفريده ... مثلا يکي رو آفريده که اصلا توي زندگيش هيچ چيزي رو جدي نگيره ، يکي ديگه رو يه طوري که به جز منفعت خودش هيچ چيز ديگه اي براش مهم نباشه و اصلا نتونه معني عشق و اين چيزا رو درک کنه ، يکي رو براي کار کردن ، که از صبح تا شب براي يه لقمه نون به قول خودش حلال جون بکنه ، و هرگز حتي به اين موضوع فکر هم نکنه که يه جور ديگه هم ميشه زندگي کرد . يا يکي رو براي درس خوندن ، يکي رو براي هيچي ... يکي رو هم براي تنهايي ...
آدما چقدر با هم فرق دارن ... بگذريم ...

احتمالا اگه همه چی خوب پیش بره ٬ ولی شما زیاد مطمئن نباشید ! چون خودم نیستم ...
سال جالبی بود ! پر از گلایه ٬ پر از دوستی و پر از اشک و لبخند ! یه سال که توش حتی یه دونه پشه هم نیشم نزد ! احتمالا بیماری خطرناک دارم ! آخه می گن پشه ها آدم های سالم رو از مریض تشخیص می دن ! چیکار کنم ؟ مریضم که مریضم ! همینیه که هست !
بازم سال جالبی بود! شلوغ ترین و پر ترافیک ترین روز های احساسم ! حتی بعضی موقع ها راه بندون می شد و  بعضی ها روز ها و حتی ماه ها پشت ترافیک می موندن ٬ دریغ از یه قدم نزدیک تر شدن ! باشه ! هنوزم ترافیکه ! درست می شه آروم آروم ... از آهسته رفتن نترس ٬ از ایستادن بترس ! ولی خیلی ها همونجوری ایستادن ! بی خیال ! اینا چه ربط به شما داره من دارم می گم ؟!

به نظرم یه چیزایی هست که نمیشه اثباتشون کرد !
و حتی شاهد و گواهی هم براشون وجود نداره ...
چون اونا همشون درست پیش چشم ما هستن !

تلاشی که واسه اثبات اینجور چیزا انجام می گیره ٬ یه تلاش احمقانه اس .
و همه ی این تلاش ها از اونجا سر چشمه می گیره که باهاشون آشنا نیستیم .

چرا همیشه جنگ داریم ؟! به طرف مقابلمون چیزی رو می خوایم بفهمونیم که از همه ی کلمات ما روشن تره ! از همه ی التهابی که در ما برای انتقال اون مفاهیم هست داغ تره ! چیزایی که جزو باور ما هستن چه دلیلی داره جزو باور کس دیگه ای باشن ؟! بسته جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم ... ! یکی دوس داره دیوانه باشه ! یکی دوس داره روانی باشه ! یکی می خواد خوبه خوب باشه ! یکی هم پیدا می شه که دوس داره اینقدر بد باشه که همه از ترسشون ازش حساب ببرن !
بابا همیشه می گه اگه من بتونم یه قدم جلوی پای خودم رو روشن کنم واسه همه دنیا بسته .

به هر حال زندگی هیچ وقت جدی نیست

  انسان برده می شه ٬ چون از تنهایی می ترسه .
و یه ذهنی که ترس داره چه جوری می تونه حقیقت رو بفهمه ؟!
حقیقت مستلزم بی باکی است .
و خواستگاه این بی باکی و نترس بودن ٬ درون روشن "منه" .

وقتی دونه ای کاشته می شه ٬ تنها کاری که باید انجام داد "منتظر بودنه" !
دونه شکسته می شه و شکوفا . ولی مگه می شه به این روند سرعت داد ؟!
مگه هر چیزی به زمان نیاز نداره ؟!

اين روزها خيلی خسته ام...دلم خيلی گرفته...يه بغض سنگين چند وقتيه که راه گلوم را بسته...هيچوقت به اين حالت نرسيده بودم...اونقدر خودم را خسته حس نکرده بودم...دلم می خواد يه چند وقتی برم به يه خواب طولانی...از همه چی بی خبر بشم...دلم می خواد برم ولی نمی دونم کجا و نمی دونم چه جوری...بدجور کلافه شدم...می دونی تو اين دنيای به اين بزرگی دنبال يه گوشه دنج آروم می گردم...ديگه هيچی برام مهم نيست...ديگه طعنه ها و کنايه ها برام مهم نيست...ديگه پچ پچ حرفها برام مهم نيست...نمی دونی چقدر خسته شدم از اين آدمها...نمی دونی چقدر تو دلم غمه...نمی دونی تو دلم چه ها نمی گذره...نمی دونی دلم چقدر شکسته...نمی دونی وقتی می گم بغض گلوم رو گرفته چقدر نفس کشيدن برام سخته...نمی دونی چقدر از نگاه های معنادار خسته شدم...نمی دونی گاهی اوقات از بعضی حرفها چقدر دلم آتيش می گيره ...نمی دونی چقدر دلم می خواد از اينجا بکنم برم...برم اون دور دورا...برم اونجا که هيچکی منو نمی شناسه...دلم می خواد اونقدر گريه کنم تا هر چی تو دلم جمع شده بريزم بيرون...به خدا نمی دونی چقدر خسته شدم...ديگه تحملم تموم شده...آخ که نمی دونی چقدر خسته ام...خيلی خيلی.(هنوز خسته ام... روحيه ام رو بدجور از دست دادم... مثل کلاف سر درگم شدم... چيزها ی زيادی آزارم می ده... تنهائی برام خيلی سخته... روزهای سختی رو دارم پشت سر می گذارم... غم گذشته سردم و ترس از آينده مبهم و سردتر از گذشته ام توانم را گرفته... بخت هيچ با من يار نيست... خدايا توانم داره تموم ميشه... فقط کمکم کن.)

مُردنم می آد .

برای من کمی دعا ... کف دستی کافیست ...

سال خوبی رو برای همتون آرزو می کنم ! از همه ی کسایی که اینو می خونن استدعا دارم وقت سال نو واسه خودشون و دوستای بی پناهشون دعا کنن !

بدرود

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 12:53 | | لینک به این مطلب