تبليغاتX
شکایت من
جمعه بیست و هشتم دی 1386
(هتل دلشکستگی)

 

 

از وقتی که معشوقم مرا ترک کرده مکان جدیدی برای اقامت یافته ام ،

که در انتهای  خیابان تنهایی در هتل دلشکستگی قرار دارد 0

جایی که در آن خواهم بود ،بسیار تنها هستم 0

آری ،من بسیار تنها هستم ،

آنقدر تنها خواهم بود که گوئی در انتظار مرگم 0

اگر چه این هتل همواره پر از مردم است 0

هنوز می توانی اتاقی در آن پیدا کنی ، برای عاشقان دل شکسته که در آن از دلتنگی گریه کنند 0

آری در آنجا  چنین خواهی بود 0

آنجا تو را بسیار تنها خواهد کرد 0

آنجا تو را تنها خواهد کرد 0

آنها به قدری تنها هستند که گوئی در انتظار مرگند 0

اکنون اشک از چشمان پیشخدمت هتل جاری شده 0

دفتردار هتل دلشکستگی به لباس سیاه است ،

آری آنها مدتی مدید در خیابان تنهایی بوده اند  و هرگز به گذشته نظر نمی افکنند 0

آنها به تو احساس تنهایی عمیقی خواهند داد 0

بسیار عمیق عزیزم00000

آری آنچنان تنهایند که گوئی در انتظار مرگند ،

و اکنون اگر معشوقت تو را ترک کرده 000،

و داستانی برای گفتن داری ،

قدم زنان به انتهای خیابان تنهایی و هتل دلشکستگی برو ،

جایی که در آن خواهی بود ،بسیار تنها هستی0

آری ، بسیار تنها ،

آنقدر تنها خواهی بود که گوئی مرگ را انتظار می کشی 0

  

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 21:14 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

 

 

آنان که می گویند زمان

قلب شکسته

را درمان می کند ،

لیکن زمان متوقف شده !!!!!!!!

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 23:19 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
افسانۀ دروغین
 

 

من همه چیز خود را بر می دارم و از اینجا می وم 0

دیگر نمی خوام کلمه ای از آنچه باید بگویی بشنوم 0

من مدتهای مدید انتظار کشیده ام  ،

وتنها این را فهمیده ام که 1جای کار ایراد داشت 0

و اگر بمانم هیچ چیز بهتر نخواهد شد 0

دیگر احتیاجی به توضیح بیشتر نیست 0

تمام سعی خود را کردم که دوستت بدارم  و

اکنون از در خارج می شوم 0

تو مرا وسیله ای قرار دادی 0

تو مرا فریب دادی و هرگز نشان ندادی که به من احتیاج داری 0

ولی شرط می بندم که با رفتنم مرا فراموش نخواهی کرد 0

گوئی محو رویایی شده بودم  و تظاهر می کردم که در فکر منی 0

ولی اکنون چشمان خود را باز کرده ام وفهمیده ام که این ،،،،،

افسانۀ دروغین بزرگی بوده است 0

من مدتها دوستت داشته ام وفکر می کنم که ،،،

حتی نمی دانستم چگونه فراموشت کنم 0

ولی اکنون با اتفاقی که افتاد ، فکر می کنم  ، بهتر است ،،،،،،

تنها بمانم تا اینکه با تو باشم 0

روزی تو نیز چشمان خود را خواهی گشود و خواهی فهمید که پیدا کردن یک نیک مرد تا چه حد دشواره!!!!!!

چنین غمگین نباش ، می دانم که تمام شد000

اما زندگی ادامه داره 000

واین دنیای پیر خواهد چرخید 0

بیا خوشحال باشیم که زمانی را باهم سپری کردیم!!!!!

احتیاجی نیست که نظاره گر پلهایی باشیم که می سوزانیم 000

به خاطر لحظات شیرین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 6:13 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
عاشقتم
 


عاشقتم
وآرزو دارم که اگر حتي يک لحظه تو را فراموش کردم
خودم را نيز با تو فراموش کنم
و روحم به خاطر تو سرگشته شده است و من فداي تو خواهم شد
اگر من را فراموش کني

 فکر مي کني که من تو را فراموش مي کنم
و عذابي که با تو کشيدم از ياد من مي رود
من دلم براي تمام آزارهاي تو تنگ شده است
و تمام اشکهاي من به تو فکر مي کنند
مي خواهم دوباره پيش تو برگردم

هنگاميکه تو را مي بينم انگار دنيا را من مي بخشند
ر وحم به هر چه که تو بخواهي راضي مي شود
و تمام ساعت هاي زندگيم را فداي عشق تو خواهم کرد
 تمام سختي هايي که در راه عشق تو مي کشم

و تو را مي بينم که به من فکر مي کني و من به تو فکر مي کنم
و چشمان ما با هم تلاقي پيدا مي کنند
و آنها درباره تو صحبت مي کنند 
و تو سعي مي کني که عشقت را پنهان کني
و من ملاحظه تو را مي کنم
و شبانه از خواب بيدار مي شوم و اسم تو را صدا مي زنم
و روحم را پيش تو مي فرستم تا تو را از خواب بيدار کند
برخيزاي کسيکه تمام فکرم را مشغول کرده اي
 برخيز و عشقم را تجربه کن

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 6:10 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
شک
 


آيا به حرفم شک مي کني وقتي مي گويم که تو زيباترين و باارزش ترين زن دنيا هستي
آيا به اين شک داري ؟؟؟
و  هم چنين مهم ترين زن دنيا !!!!

آيا به حرفم شک داري؟؟؟
آيا به اين شک داري که ورود تو به قلب من
باشکوه ترين روز و بهترين خبر در تاريخ تمام جهان بود
آيا به اين شک داري که تو وجود وتمام زندگي من هستي

و من از چشمان تو آتش عشق را دزديدم
و حاضر شدم که براي به دست آوردنت خطرناک ترين کارها را انجام بدهم
اي گل وبوي خوش و ياقوت و ملکه و قانون زندگي و خوبي در بين تمام ملکه هاي جهان
اي ماه من که هر غروب از لابه لاي کلمه هايم متولد مي شوي

تو آخرين سرزميني هستي که من قبرم را در آنجا بنا خواهم کرد و در آنجا مدفون خواهم شد
و تمام کتاب هاي عشقم را در آنجا  منتشر خواهم کرد
تو تنها خواستني من هستي
نمي دانم که چگونه توسط امواج دريا بر روي قدمهاي تو افتادم
نمي دانم چگونه به سمت من آمدي 
و چگونه به تو نزديک شدم

تو همچون شبهاي عاشقانه  گرم و پر حرارت هستي
از روزيکه بر در خانه ام کوبيدي من دوباره متولد شدم
هنگاميکه در بين دستان تو بودم قلبم پراحساس ترين کلمه ها را آموخت


چه قدر من خوشبخت بودم که توانستم تو را به دست بياورم
تو آتش عشقي هستي که وجود من به آن احتياج دارم
تو شادي من هستي که باعث فراموشي تمامي غم ها مي گردد
تو آن وجودي هستي که من را همچون شمشير قطعه قطعه مي کند

و همچون آتفشان باعث شعله ورشدن احساساتم مي گردد
صورت تو همچون گلزاري من را از بوي خوش گلها سرمست مي کند
وهمچون اسب سفيد بالداري به طرف من مي آيد 
بگو بگو بگو به من بگو
چگونه مي توانم خود را ازاشتياق و عذاب اين عشق نجات بدهم
به من بگو چه کاري مي توانم براي دور شدن از تو انجام بدهم
در حاليکه من به اين عشق اعتياد پيدا کردم
به من بگو چاره کارچيست 
اشتياق و هيجان من به اين عشق به مرز ديوانگي و هذيان رسيده است

قاتل احساساتم پا برهنه در بين رگهايم به رقص در مي آيد
تو ازکجا و چطور به سراغ من آمدي
و چگونه هستي من را نابود کردي
 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 6:9 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
دوستت دارم
 

می خواهمت ، نیازت دارم، دوستت دارم 0

در کنارم گیر به سختی ، در کنارم گیر به تنگی  ،

بگذار از سر خوشی  بلرزم ،

بگذار بدانم که از آغاز کجا بوده ام ،

می خواهمت ،نیازت دارم ، دوستت دارم با تمام قلبم 0

هر وقت در کنارمنی ،  تمام دلواپسی هایم  فراموش می شوند 0

عزیزم00000

تو هر آن چیزی هستی که به خاطرش زندگی می کنم 0

گمان می کردم  که نمی توانم بدون عشق شیرین زندگی کنم ،

تا اینکه تو به دنیای تاریک و خاموشم آمدی 0

اما اکنون می دانم که تا ابد دوستت خواهم داشت 0

آیا می توانم از تو بخواهم که از آن من باشی  و

هرگز مرا تنها نگذاری ؟؟؟؟؟؟؟

چرا که هر وقت از هم دور می شویم ،

گوئی من می میرم !!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 6:7 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
 
نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 23:57 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
عشق ارزشمند تو
 

 

عشق ارزشمند تو محو شدنی نیست با دیدن چهرۀ زیبای زنی دیگر0

باور کن خاطرۀ تو در وجودم باقی خواهد ماند چرا که پاک شدنی نیست0

عشق های دیگر ممکن است حادث شوند ،

لیک به پای عشق تو نمی رسند 0

و از این روست که دوستم نمی دارند!

زین پس دوستم نمی دارند پس از دوست داشتن تو 0

دریغ از روحم نمی دونم چه مرگمه!!!!!!!

مثل مردی که روی یه درخت خار داره ،

همه جام می خاره 0

دوستام می گن که رفتارم مثل یه ساس مضحک شده!!!

عاشق شدم!!!

کاملآ آشفته ام0000

آره راستش دستام می لرزن و زانوهام قدرت ندارن0

نمی تونم دست روی دوتا پای خودم بایستم0

از کی تشکر می کنی وقتی اونقدر خوش شانسی!؟

از من نپرس که چی توی کله ام می گذره؟

درسته که یه کم قاطی کردم ولی حالم خوبه0

وقتی پیش کسی هستم که بیش از همه دوستش دارم ،

قلبم چنان می زنه که می ترسم بمیرم!

دستامو لمس کردی  ،  چقدر یخ شده بودند 0

وقتی می خواهم حرف بزنم ، زبونم توی دهنم نمی چرخه 0

درونم مثل برگ روی درخت می لرزه 0

فقط یه راه علاج برای این تن من وجود داره،

و اون داشتن کسیه که او نقدر دوستش دام!!!!!

 

    

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 17:10 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
اعجاز تو

 

 

اکنون که هیچ کس دیگر درکم نمی کند ،

اکنون که هر آن چه می کنم نافرجام است ،

تویی که به من امید و تسلای روح می بخشی ،

تویی که قدرت ادامه دادنم می دهی  و

تو همیشه آنجایی ،

برای ارائۀ دست یاری ،

در هر آنچه که انجام می دهم  ،

این است اعجاز تو000

و آن گاه که لبخند تو جهان درخشان تر می کند ،

دستم را لمس کردی و من پادشاه شدم 0

عشق تو برایم همه چیز است 0000

گویی هرگز نخواهم فهمید چرا ؟؟؟

چنینم دوست داری؟؟؟

عشق من این است اعجاز تو 0

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 5:28 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
ترجمه ی ترانه ای از الویس پریسلی
 

عزیزم، من در امتداد راهی باریک گام بر می دارم،

در حالی که سایه های تیره همراهی ام می کنند.

اینجاست که رویاهای زندگی از خواب غفلت بر می خیزند

و انعکاس اصوات غریبی را می شنوم.

که طعنه زنان به من می خندندودر آستانۀ نیستی روبرو می شوم

با لبۀ حقیقت.

او در لبۀ حقیقت نشسته و مرا شکنجه می دهد،

او با صورتی ناپیدا.!!!!!

در لبۀ حقیقت جایی که او بر من غلبه می یابد.

با ترس غیر قابل توصیفی که به من انتقال می دهد.

او مرا به آستانۀ جنون کشاند

به نقطۀ آغاز بدبختی.....

و اگر او حقیقی نباشد ؟؟؟!

من محکوم شدم به

لبۀ حقیقت.

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 23:35 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
ترجمه ی ترانه ای از الویس پریسلی
 

تو مرا دیدی که در پرستشگاه گریه می کردم.

و اشکی که از چشمانم روان بود اشک ذوق و شوق بود.

من معنای خشنودی را می دانم.

واکنون از خدای خویش راضی ام.

تنها 1 پرستشگاه عادی و ساده.

جایی که مردم عاجز برای عبادت به آنجا می روند.

و من از خدای خوش می خواهم که هرروز توانمندتر از روز پیش باشم.

من گشته ام و گشته ام ، ولی هرگز نتوانستم بیابم ،

راهی را که در این جهان به آرامش روح منتهی شود.

اکنون در پرستشگاه خوشنودم. جایی که مردم همه 1رنگند.

آری، مادر پرستشگاه گرد می آییم،که نغمه خوانی کنیم.

و خدا را نیایش کنیم.و تو خواهی گشت و خواهی گشت ولی...

ولی هرگزنخواهی یافت ،راهی که در این دنیا به آ رامش روح منتهی شود.

معضلات خود را به پرستشگاه ببر، آنجا زانو بزن و دعا کن......

آنگاه سنگینی بار بر دوشت ملایم تر خواهد شد.

و بی شک راه خود را خواهی یافت.........

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 23:35 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
جبران خلیل جبران

 

به صدای آن پرندۀ تنهای زمستان گوش فرا نده

او آنچنان غمگین است که پرواز نمی تواند بکند

آنگاه که برگها رو به پژمردگی می گذارند،

و این یعنی که،  او میل به زندگی را از دست داده!!!!!

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 23:33 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
ترجمه ی ترانه ای از الویس پریسلی

 

مردم می پرسند چگونه تاکنون زنده مانده ام؟

ومن پاسخشان می دهم که نمی دانم.!!!!!!

به گمانم آنان می فهمند که زندگی ام با چه تنهایی سپری شده...

اما زندگی باز شروع شد.

آن روز که تو دستم را در دست گرفتی.

آری، اکنون می دانم که زندگی تا چه حد غریبانه می تواند بود.

تنها سایه ام ، به دنبال من است و شب تیره رهایم نمی کند.

لیک آزرده شدم.

دیگر اجازه نخواهم داد شامگاه مغلوبم کند.

اکنون که تو در کنار منی و تو نیز دوستم داری.

و اندیشه هایت  همه از برای من است .

تو روح مرا رهایی می بخشی و من شادم که چنین می کنی.

نگاه زندگی بس کوتاه است و آنگاه که صفحات زندگی 1 بار خوانده شد.

همه چیز جز عشق می میرد

این باور من است. !!

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 23:24 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
یک شعر ترجمه شده
 

امروز چرا حس شب را تداعی می کند؟

امروز یک جای کار می لنگد

امروز چرا اینقدر در هم وگرفته ام؟

هر آن چه پشت سر نهاده ام پریشانی بود و دیوانگی

نمی دانم که اول بار چه بود که پریشانم کرد

یا فشار زندگی از کجا سر چشمه گرفت

اما می دانم که چگونه حسی است

اینکه صدایی از پشت تو را بخواند، همچون صورتک درونم

صورتکی که هر گاه چشم می بندم ، بر می خیزد

صورتکی که هر لحظه دروغ مرا شاهد است

صورتکی که با هر گام سقوط من ،  می خندد و بر همه چیز آگاه است و ناظر

بدین سان می فهمم کی شناور بمانم ، کی غرق شوم

صورتک،ندای درونم را می شنود، درست زیر پوستم

همزاد من است،پریشان در جستجوی همه گذشته ام

همچون گردبادی در ذهن من می چرخد

عین خود خودم ، نمی توانم ندای درونم را باز دارم

می دانم صورتکی درونم هست که همه لغزش هایم را گوشزد می کند

تو هم درون خود صورتکی داری و شاید که پریشان تر از احوال من باشی

نمی دانم اول بار چه بود که مرا از حرکت انداخت

تنها می دانم که از پا افتاده ام

هرکس درون خود صورتکی دارد

صورتکی که به گاه غفلت شان چشم می گشاید

صورتکی که ه لحظه دروغ هایشان را شاهد است

و با هر گام سقوطشان می خندد

خورشید غروب می کند

گویی نور هم به من خیانت می کند...

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 23:19 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
شعری از اسماعیل قنواتی

چقدر غریبه پشت پرده غریبی می کنی

غریب نواز شده ام  ، یک عمر

یک عقربه

بی تاب

با باک

این نور

که از کنار این همه پروانه سبز

در کنار این همه دوپا

سیاه  آرامشش را دراز می کشد

 

چه طعم عجیبی می دهد این دود

این خاکستر نشسته در منم

چه جان می دهد این چایی رنگ خون

این خون رنگ  رژ

که تو روی لب هایت کشیده بودی ام

خیس  ، نقش لب هایت

که روی صفحه ی اول سالنامه ام کشیده ای

مثل ماهی عید هی می پرد ، مژگانم

 

این عقربه که هی قرمز می دود

و زمان همیشه ایستاده می گذرد

مثل تو

مثل من

که ایستاده روی نوک انگشتان پاهایم

به ذهن ورپریده ی

کوچه کوچ می کنم

به جسم گلوله خورده ی آن

به چاله های گلوله بازیمان

به تو که توی کوچه نبودی آن روز

توی باغ هم

 

این سایه

انعکاس آرامش

گلوله بازی جسم کیست

کاش نمی رسیدم

که رسیده ترینمان

یک روز می گندد

می گندد چیزی درونمان

باید برای تخلیه ی خود

به مخفی گاه بروم

باید برای ادامه ی هر خوب و بدمان

روی حفره ها  زیر و رو

به بالای خودکارهایمان

این یک خودکاری اجباریست

 

چقدر ستاره توی آسمان می درخشد

چقدر ماه سرخ

من سیاه

چه مست شب این صندلی شده ام

چه چمنی توی دهن بزی خوش است

 

هی هیچ کس چرا مرا نمی بینی

من عاشقانه احمق تو ام

و با یک دسته گل بزرگ

که همیشه به آب می دهم

به سمت تو می وزم

هی هیچ کس چرا هی همه کسم می شوی

 

مثل مار می خواهم  به دور تو بپیچم

که این حس لامسه ی  خودم را لمس کنم

این حس لامصب زنده بودنم را

بروی تو بکشم

 

 

 

 

 

                                                           اسماعیل قنواتی

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 1:57 | | لینک به این مطلب