تبليغاتX
شکایت من
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

حالا شده دلت برای خيلی روزها تنگ بشه؟

تاحالا شده دلت برای عالم بی خبری کودکانه... برای بازيهای کودکانه...قصه های وقت خواب...قهرهای کودکانه...برای آرزوهای دوران کودکی که زود برآورده ميشد تنگ بشه؟ يادت مياد دلت ميخواست زود بزرگ بشی تا ببينی دنيای بزرگترها چه جوريه؟ تا بتونی خيلی کارها رو انجام بدی؟

تاحالا شده دلت برای کوچه پس کوچه های کودکی...بوی خاک باران خورده...سماور و قوری پراز چای تازه دم کنار حوض پر از ماهی خونه مادربزرگ...شب نشينهای اون زمونا دلت تنگ بشه؟ برای سادگی و صفای اون زمونا...

تاحالا شده دلت برای ميز و نيمکت مدرسه...شبهای امتحان..روز کارنامه...درس و دانشگاه...شيطنتهای اون دوران  تنگ بشه؟

تاحالا شده با شنيدن يه آهنگ که ازش خاطره داری دلت بگيره و بغض گلوتو بگيره و اشک تو چشمات جمع بشه؟ يه آهنگی مثل قرارمون يادت نره...

تاحالا شده آرزو کنی وقتی دلت می گيره و غصه همه وجودتو گرفته يه نفر بادستهای گرمش دستان تو رو بگيره و تو سرت را رو شونه های محکمش بذاری و اشکهاتو سرازير کنی و بعد سرت رو بذاری رو سينه گرمش و آروم بگيری؟

تاحالا شده دلت از دست آدمها بگيره و خسته بشی و بخوای بذاری بری اون دور دورا؟

تا حالا شده دلت نخواد اين شنبه زود بياد تا تو مجبور نشی بری سرکار تا کسانی که تو رو آزار می دن ببينی و تحملشون کنی؟

تاحالا شده دلت بگيره و خودت ندونی از چی اونقدر دلت گرفته؟

تاحالا شده اونقدر احساس خستگی تو وجودت کنی که دلت بخواد برای يه مدت از همه چی دور بشی؟

تاحالا شده آرزو کنی کاش يه دوستی داشتی که مرهم همه خستگيهات بود؟ کسی که  روح عريان تو را ميديد و تو را به همانگونه که هستی می خواست ...کسيکه هميشه همراهت باشه؟

تاحالا شده به آرزوهات نرسی؟ يه دفعه دلت بلرزه که نکنه هيچوقت بهشون نرسی؟

تا حالا شده حس کنی به آخر خط رسيدی؟ ديگه بريدی؟

تاحالا شده آرزو کنی  سرت رو بذاری پاهای خدا و گريه کنی؟ بهش بگی خدا خيلی خسته ام...از دست همه دلم گرفته... خيلی تنهام...خدايا کمکم کن...

حسن هنوز خسته و افسرده است...غم سنگينی رو دلش نشسته ...تا اين ابر غم از رو دلش کنار نره نمی تونه شاد باشه...

حسن هنوز يکه و تنهاست

اينجا خونه منه ... خونه دل من ... جايی که همه حرفهای دلم ، اونچه که می خوام و نمی تونم راحت به زبون بيارم اينجا می نويسم....

اينجا تنها جايی که فقط مال خود خودمه ...

من هرچی دلم بخواد می نويسم ...

 وقتی دلم پر از غمه  ...  تمام عقده های دلم رواينجا خالی می کنم ...

هيچکس نمی تونه و حق نداره منو سرزنش کنه ... من به هيچکس اصراری ندارم که بياد و مطالب منو بخونه ... هيچکس مجبور به اينکار نيست ...

هيچکس مجبور نيست بياد قصه غم و غصه های منو بخونه ...

وقتی می گم دلم پراز درده چطور انتظار دارين که اينجا مطالب فکاهی بنويسم....؟

من وقتی حالم خوبه به موقش مطالب خوب و اميد بخش می نويسم  تا برای خودم هم يه درس باشه... ولی وقتی حالم بده حوصله هيچ چی را ندارم... نمی تونم حرفهای شاد و اميد بخش بنويسم...

می فهمين چی می گم؟

؟ من مطالبم را برای جلب توجه و ترحم و دلسوزی نمی نويسم...می نويسم تا دلم آروم شه.

 تا بتونم يک کم از بار غمم کم کنم، من به اندازه کافی خسته و عصبانی هستم.خودم به اندازه کافی بريدم. پس لطف کنين مطالب غمگين و پر غصه منو نخونين تا روحيه شما خراب نشه...

 تا روی شما اثر منفی نذاره و بار غمی که مدتهاست روی شونه هام دارم تحمل می کنم شما انتظار دارين يه شبه بذارم زمين... چه جوری؟ فکر می کنيد من خوشم مياد بشينم غصه بخورم؟

 فکر می کنيد منم دلم نمی خواد شاد و سرحال باشم؟ شما چه می دونين تو دل هر کس چی     می گذره؟ خيلی حرفها را شايد نشه حتی اينجا تو وبلاگ هم بگی...

پس آدم مريض نيست بشينه غصه بخوره... مطمئن باشين خودم از آدم ضعيف و دائم الماتم بدم مياد...

ولی فعلا من دچار يکسری مشکلا تم  که تا زمانی که بطور کامل حل نشه نمی تونم از اين حالت بيرون بيام.

اين رو هم بدنين خودم بيشتر از شما از اين حالت عذاب می کشم...

پس لطف کنيد اگه اين وبلاگ خيلی غمگين شما را ناراحت می کنه ديگه خودتون را مجبور به خوندنش نکنيد...

من حتی اگه هيچکس هم برام پيام نذاره ناراحت نمی شم چون تنها دلخوشی من اينجاست که  می تونم راحت حرفهام را بزنم و گوشه دلم نگه ندارم.

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 17:12 | | لینک به این مطلب