صداي تلويزيون مي اومد .. روشني اش از در نيمه باز ، باز بي سلام وارد مي شد .. در كمد باز بود و تختم .. شايد پتو از تختم دوري مي جست .. آنجايي كه مرا بي نظم مي ناميدند .. اما در حقيقت اين نبود .. شايد هنوز به من خيره بود آن مجسمه اي كه چشماش رو با دستمالي بسته بودم تا دیگه آزاد گردم از آن هراس انگیزش .. در میان کتاب های ناآرامم که میان اتاق رها گشته اند شاید همان قفل طلایی رنگ دفتر خاطراتم که به سختی خودش را از میان آنان نمایان کرده بیش از هر چیز نزد من عزیز بود و من که دیوار اتاق به من تکیه داده بود .. شاید هم من به او .. اما می دانستم من خوشحال تر از او هستم و می توانستم او را تحمل کنم .. نمی دانم چگونه بودم .. آینه ای نبود .. تلویزیون روشن بود .. سخت بود آن هنگام برای من که بدانم روز را می گذرانم یا شب هنگام .. پنکه به آرامی می چرخید در حدی که خودش را از ایفای نقشش خلاص کند .. به ساعت نگام کردم .. شاید در آرزوی کشیدن خطی روی رخسارش بود .. خبری از عقربه هایش نبود .. آنان زیر بار خاک نشسته بر شیشه ساعت پنهان بودند .. شاید زیر آن خاک ها عقربه هایی در حال خفتن باشند ، نمی خواستم خوابشان را آشفته سازم و با همین بهانه آنان را به حال خود باقی گذاشتم .. عکس های روی دیوار لبخند بر لب داشتند و روزنامه هایی که دزدانه از زیر تختم بیرون آمده بودند .. می خواستند بدانند چه می گذرد اطرافشان ، آنانی که روز به روز از عمرشان می گذشت همانند من .. تحمل می کردند لباس ها ، چوب لباسی تقریبا کهنه ام را که هر دم ، دم از خرابی می زد .. شاید دیگر از دستش خسته بودند .. لباس های همیشه خفته من .. کمتر می شد رنگ پیکرم را ببینند .. بزرگترینش کمد قهوه ای رنگ بود که ، تنها مانده بود .. بعد از فرار من از تنهایم .. من تو را می دیدم .. تنها ، تنها نبودم در اتاق .. دگر صدای تلویزیون نمی آمد .. نمی دانم چه وقت بود که برق قطع شده بود .. دلم را به هم ریخت همراه با سکوت وحشتناک اتاق صدای بلند گوشی تلفن .. می دانم کیست .. آرام از من فاصله گیرید و صدایم را کم کم محو کند .
ترس عجیبی داره. نه از جنس اون ترسای همیشگی. بلکه یک نوع ترس از روی اجبار، ترس از روی خواستن، ترس از روی تنهایی. اینجا بود که گریم گرفت که خدایا! آخه چرا من باید بخوابم؟ولی خب، همشونو دیدم. همه اون کابوسهایی که انتظارشونو داشتم. از قبل همشونو میشناختم. مدتی بود که سراغم نیومده بودن. انگار اومده بودن انتقام نبودن تورو از من بگیرن. خب...چیکار میتونستم بکنم؟ منم دادم بهشون. منم خودمو گذاشتم جلو و گفتم بگیرید هر چی میخواین. هر چی تو این مدت نتونسته بودید از من بگیریدو بگیرید.
یه جورایی آروم شده بودم. البته اونا هم آروم شده بودن. میتونستم بخوابم. ولی دیگه خوابم نمیومد.منم خوابو واسه اون روز گذاشتم ، ازخواب بیدار شدم. می دونی چی شد؟ نه، نمیدونی! برای چندمین بار توی عمرم، صدای تنگ نفس کشیدنای قلبمو شنیدم.........


