امشب ، شب دلتنگی من.. بازهم سیاه کاری .. بازهم نیمه شب ودلتنگی پنجره.. بازهم فریاد خاطره ها بازهم نگاه گرم پنجره لا به لای سردی انتظار.. بازهم سهم من از روزگار دوباره تیرگی و سیاهی آسمان (دوباره باز دوباره) اما آسمان بی خبر از دل تنگ من و شاید تو غرق در سرورطبیعت سرگرم لباس نو.زمین غرق در هیاهو..همگی برای آمدن بهارشادی کنان سر از پا نمی شناسن یک سال گذشت و چه زود گذشت و دوباره تکرار و تکرار و تکرار... برای من سال هاست که تکرار بود و باز...من پر از دلتنگیم .. شبیه پنجره در دام چارچوب... و فقط باید سکوت باشد وسکوت همین.آخرین زمزمه های دلتنگیم را فقط به تو میگویم. شاید دلتنگی را به دست باد بسپارم. فراموش کنم هر آنچه فراموش شدنی نیست. لحظه به لحظه های نمناک و سرشار از عشقم را به تو می بخشم اما دور نریز! گریه هایم ..دلتنگیم..سکوتم..نگاه و خیالم را همه را فقط به تو..تو که همیشه نگاهت را حس می کنم بی آنکه چشمانم لمست کند. همه را فقط به خودت.یکسال دلتنگی و اشک و سه نقطه و سکوت را دلتنگیم سر آمده. دیگر عشقی نیست که به خاطرش دلتنگی باشد. دیگر من نیستم که دلتنگی باشد. همین بس است! اشک در چشمانم حلقه زد و بغض سنگینی گلویم را فشرد، گویا غم همه ی عالم بر دلم نسشت وقتی که بعد از مدتها دوباره مرا به آنجا خواند تا اظهار گلایه کند،حس کردم برخلاف همه ی اشیاء جان دارد.فقط آدم دلتنگی مثل من یا تو پنجره را می فهمد..آدم دلتنگی که می داند پایان کوچه های بن بست دلدادگی چیست. پایان خردشدن برگ برگ حرفهای نگفته زیر پای رهگذران پاییزی چه خواهد بود؟ اما اینک همگی دست در دست بهار خواهند رفت تا آرزوهایشان را لابه لای صفحه ی روزگار پیداکنند!!! اما من و شاید تو دوباره دلمان برای آرزوهای پینه بسته و خاطرات غبار آلود گذشته تنگ شده و باز فقط پنجره ، پنجره ای خسته از اتنظار می تواند تسکینی برای دلتنگی در تاریکی شب باشد. نمی خواهم وقتی نوشته هایم را می خوانی دلتنگ باشی چون به قدر کافی برای گفتن و نوشتنش فضا بغض آلود و دلتنگ بوده و شاید تنها همان بارش پنجره برای دل تنهایم کافی باشد...پنجره ایی که تنها سهم من از روزگاراست.
نمی دونم اسمشو چی بذارم پی نوشت.... : همش دورخودم میچرخیدم ونمیدونستم که چیکارباید بکنم البته هنوزم گیجم . یاد اون وقتهای افتادم که پدرم من وخواهرم وبرادرم که الان دیگه نیست رو این موقع ازسال باخودش به خرید میبرد همیشه به یه فروشگاه که مال یکی ازدوستاش بود میرفتیم واونجا باید لباسهاوکفشامونو انتخاب میکردیم ومن همیشه غرمیزدم که به یه جای دیگه بریم ولی هرسال همونجا بود وبس خلاصه با هزارجورادا واطوار انتخاب میکردیم ولی همیشه اون چیزی رو میخریدیم که دوست پدرم وپدرم خوششون میومد لباس های من معمولاٌ کت وشلوار چهارخونه بودکه یا یه شلوارتک ویه پیراهن وکفش مردانه که من همیشه دلم میخواست شلوارجین وکتونی بگیرم که نمیشد چون اونجا ازاین چیزها نداشت ولباس برادر بزرگترم هم مثل مال من وخواهرم هم همیشه یه سارافون بلند که همیشه عاشق اون بود وخودش بهش میگفت ماکسی بعد هم باید منتظر میموندیم که چندساعت قبل ازتحویل سال حمام کنیم ولباسهای تازه خودمونو بپوشیم وسرسفره هفت سین منتظر تحویل سال بشیم وچقدرسراینکه لباسمونو کثیف نکنیم حرف میشنیدیم واصلاٌ کوگوش شنوا بعدازتحویل سال هم من مدام منتظر بودم که به ماهشهر پیش دایی ها مادربزرگ (هم اکنون اهواز تشریف دارن) وعموهایم برویم ویا درآبادان به یا خاله هایم وآنجا تا انتهای تعطیلات دخل لباسها را بیاورم که با آنها مدرسه نروم تا همه بچه ها به کت وشلوار چهارخانه من نخندن ومادرم هم که میدونست نقشه من چیه برام یکی دودست لباس راحتی میاورد تا این لباسهای نو حداقل چندماه دوام بیاره وچه حالی میداد اینکه تو این سیزده روزه هیچکس حواسش به ما نبود وما بچه ها همه چیزو بهم میریختیم و چه خوشی میگذروندیم وبعدازتعطیلات هم مدام با خواهر وبرادرم عیدی هامونو به رخ هم میکشیدیم وتازه غروب سیزده بدر خسته وداغون باید مشق های چندین کیلومتری معلم بی انصافمون تموم میکردیم بیچاره مادرم تو کل تعطیلات دفتروکتاب مارو باخودش حمل میکرد ولی دریغ از یه خط نوشتن ازما ومن از غروب سیزده بدر شروع میکردم به نوشتن وجا انداختن ویه خط درمیون نوشتن مشقها وخواهش کردن از همه برای حل مسایل ریاضی وخلاصه صبح چهاردهم فروردین مثل طاعون زده ها به مدرسه میرفتم وترس اینکه همین الان خانم منو صداکنه منو خفه کرده بود که یهو خانم معلم منو صدامیکرد ودیگه تا آخر کلاس من وچندنفردیگه سوژه بودیم یادش بخیرچندسال ابتدای مدرسه ما مختلط بود ودخترها مخصوصا چند تاشون همیشه مشقاشون مرتب وتمیز وخط کشی شده ولی مشق های ما چندنفرکلی خط خطی وکج وکله ولی همیشه معلم ما مشق های زهره وگیتی رو به رخ همه ما میکشید خلاصه تا چندین هفته بعد ازتعطیلات من باید تاوان درست مشق ننوشتن عیدو پس میدادم وجریمه می شدم . خلاصه سالها طول کشید که بفهمم که پدرم چون لباسهای مارو قسطی میخره مجبوره از دوستش خرید کنه
وآموزش وپرورش هم فهمید که توی تعطیلات به بچه ها تکلیف کمتر از کمتر بگن که یهو نکنه مشکلات روحی واسه بچه های نازنین بوجود نیاد خلاصه عید همتون مبارک وامیدوارم همه سال خوبی رو شروع کنن...... نمی خواستم آخرین آپم با ناراحتی ختم بشه همین ...........!![]()
این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم. سبزه را با یاد روی سبزه ات. سمنو به یاد شیرینی لبخندت. سایه دانه به رنگ چشم هایت ...اينجا نيز سال نو را به همه دوستانم در فضاي مجازي تبريك مي گويم شايد فرصت ديگري برايم پيش نيايد تا سال نو را تبريك بگويم لذا پيشاپيش حلول سال نو و فرارسيدن عيد نوروز را خدمت يكايك دوستان عزيزم.
آرامش در میان مردگان
تنهایی تنها و تنها بر زمان حکمفرما بود .. جز صدای خش خش برگ ها صدای دیگری بگوش نمی رسید نه نه وقتی تنها به تنهایی گوش فرا دهی صدای...آره صدای گریه پسرکی را می شنویی که هیچکس به او اعتنا ندارد. همگان از او بیزارند و اوازخودش . نمی دانند در دل او چه می گذرد مطمئنا صدای او را بارها و بارها شنیده اید اما بی تفاوت از کنار او رد شده اید و
هرگز یادی از او نکرده اید ،،،،، خدایا یعنی این منم !؟
آن کس که اشکهایش را بر چشمانش نمایان کرده منم ؟
آری .. دستانم سرد و بی حرکت اشاره ای از تو دارند .. لب های به هم دوخته ام که رنگ ماتم به خود گرفته اند به امید بوسه ای از تو نفس هایم را به تکاپو می اندازند .. نگاه ساده و غمناکم در سیاهی گره خورده و تنها منتظر روشن کنندهایش که چشمان بی آلایه تو هستند به خودشان می نازند .. حتی برای آنان سو سو چشمان تو کافیست تا غرق در رویای خویش شوند .. قلبم برای تپیدن قلب پاک تو برای خودشان بی تابند .. و خود من .. تنها یک بی قرارم .
بوی تو همانند بادیست که ناامیدی هایم را خاموش می کند .. با این همه شب هنوز پایبند بود و سیاهی امیدوارانه ادامه می داد .. اشک هایم در خاطرات ورق خورده می باریدند و تنها این شب بود که صدایشان را می دانست اما هیچ نمی کرد..با اینکه ندانستن صدایشان را از سوی تو یقین داشتند اما همچنان گونه ام را با دست هایشان نوازش می کردند ..انگار می خواستند من را از گریه بازدارند .. شب ادامه داشت تا هنگامی که اشک هایم ادامه داشت .. تا هنگامی که چشمانم می باریدند.. شب هایم ادامه دارند تا هنگامی که چشمانم تبسم واقعی تو را نبینند ..
حرف های امشبت کمرم را شکاند اما اشکالی ندارد چون می دانم این حرف های تو نیست بلکه این حرف ها همگی بخاطر فاصله ها حاصل شده است اما کاش می دانستی که دل تنهای من تنها و تنها چشم به حرفای تو بسته و حالا باید در نبود تو شکسته خود را دریابد درمیان این همه سختی و دلتنگی ..!! این شب ها مال ما بود ولی حالا به من و تو تبدیل شد..من این شب ها را بی تو نمی خواهم همه این شب ها برای تو ..
حالا که من پس از گذشت زمان زیاد به سوی راه رفته تو می دوم به سیاهی ختم می شوم .. می دانم که دور به این راه ادامه دادم ولی من را ببین عاشق تنهای بیش نیستم که در راه عاشقی تو در حال دویدن هستم و تنها به آرزو رسیدن به تو گام هایم را بر می دارم .. اما امشب چیزی جز سراب در نگاه اشک آلودم نمی توانی بیابی .. آخر این راه اینجاست ؟ نمی خواهم این قصه دلگیر به پایان برسد نمی خواهم با تنهایی من ادامه پیدا کند .. درد زخم زبونها در مقایسه با بغضی که گلویم را می فشرد ناچیز است .. دیگر نمی توانم تحملش کنم .. صدای آرام هق هقم سکوت آهسته اتاقم را به آرامی شکاند .. انگار کلمات همگی به من خیره شده اند .. گریه ام دست خطم را به لرزه در آوردند .. دست خطی که تنها به عشق تو به حرکت در می آیند همچنان کلمات به من خیره شده اند و من حقیر در برابر آنان ...
تاریکی اتاقم .. مداد شکسته ام .. و نور کم شمع نیمه سوخته به جا مانده از جشن تولد تو همگی دست به دست هم داده اند تا من را در غم هایم غرق کنند ! فقط تو می توانی من را دریابی .. فقط تو ..نمی خواهم در این باطلاق بی تو بودن فرو روم .. دست هایم را بگیر تا از تو جان تازه ای بگیرم . مثل تو با یک تبسم دروغین تمام غم هایت را پشت این ماسک ساختگی نهفته گذاشته ای؟ جواب به این سوال واقعا مشکل است که آیا واقعا خوشحال هستید یا هستیم در اصل ناراحت ولی من می دانم در دلم چه می گذرد ... واسۀ شنیدنت ، من باید پاک بشم شایدم گنگ و غریب ، با یه انشای غلط........
پ.ن : این دل نوشته را تقدیم می کنم آقای حمید بندانی که زندگی واقعی تر از هر واقعیتی تو دنیاست اینکه حاضر باشی به خاطر دیگری تمام سختیها وفراز ونشیب های زندگی رو بی اونکه شکایت کنی و بر دوش دیگری بذاری تحمل کنی ومثل یک کوه کنار همراه زندگیت وایستی و یک لحظه هم تنها نذاریش .
