تبليغاتX
شکایت من
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
تا کنون در فکری ؟

 

آیا هنوز فکر می کنی که قلبم به تو امان میدهد؟ یا اینکه فکر می کنی که اگه حرفی بزنی گذشته را تکرار خواهد کرد و یا محبت ، دوست داشتنها ، شادی و مهربانی را بهم وصل می کنه ؟ اگه از من بپرسی به تو می گم اینها یه زمانی بوده گذشته. روزها در قلب و وجودم مثل اشکی در چشمام جاری بود و دیدن اشکهایم واست دلچسب و شیرین بود و ندونستی که اونها عمر من بود چقدر واست آسون بود هر باری که کلمه ای از امید ،زندگی و ... را از وجودم پاک می کردی . کلمه کلمه و کم کم عشق و زخمهای عشق دور شدند و به اون کسی که شبها ظلم کردی با طلوع صبح فراموش شد حالا از عشق و مهربانی ودوست داشتن تو چیزی نمونده و اگه از من بپرسی به تو می گم اینها زمانی بوده که گذشت تا الان در فکری ! تویی که ناله های دلم برای تو شیرین جلوه می کرد از ظلم و ستمی که تو و روزگار به من کرد تو ناله هایم را مثل آواز دلنشین می شنیدی و من...آتشی که عشقمان را آروم آروم نابود می کرد اون عشقی که برات کم ارزش بود ، به ارزشش پی بردی .؟ پس بدون ! قصۀ عشق ، راه و رسم معشوق و معشوقه از قدیم همین بوده شبا را بازیچه خیال می نامیدی ، در حالیکه آن شبها گذربهترین لحظات عمرمن بود . شب بیدارم به خاطر شکی که از محبتم و اشکهایم بوده و تو کامیاب و شادمان از حیرت و دل مشغولیم بودی . به من بگو قصه چیه ؟ پس از اون انتهای راهمون رو شناختیم تو مشتاق عشق ، یا اشک ، یا عذابم بودی ؟ حالا پس از گذشت زمان هر چه برام قسم بخوری به تو خواهم گفت : اینها زمانی بوده که گذشته است .                                                                                                    

 

پ. ن: من تو افکارم ، وجودم حرفهای زیادی رو مرور می کنم و این باری که روی شونه ام هست تو نوشتهام تمام مدت عمرم . و در واقع کلامی نیست یعنی عذر می خوام که نمی تونم بیشتر توصیفش کنم .                                                                                                   

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 4:57 | | لینک به این مطلب