تبليغاتX
شکایت من - هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم !!!!!!
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم !!!!!!
 

درود !

جالبه ! تا حالا بیرون از خونه ننوشته بودم! ببخشید که چند وقته نمی دونم چی بنویسم !

 حوصله میزم رو ندارم ! اومدم بین آدما !

داشتم به یکی می گفتم ! وقتی داغونی فقط یکی رو کم داری که روی اعصابت پیاده روی کنه ! اونم که از بس خدا به ما ارادت داره بی نصیب نمی ذاره ! قربونش برم! چی کار کنیم ؟! اونم خداس دیگه! هر چی می گه من که خبر دار ..

خوب بگذریم ! یادم رفته قبلا ها اینجا چی می نوشتم ! الان می گن ها !

امروز گریه کردم و نوشتم !) من از نقاب بيزارم، من از عرياني روحم نمي ترسم)
روی یه تیکه کاغذ باطله حرف هایی رو نوشتم که واقعی ترین حرف های زندگیم بودن !
گریه می کردم بدون توجه به نگاه پر از سوال چند تا دختر و پسری که دورو ورم نشسته بودن ...
عجب ...
توی یه کافی شاپ ٬ یه دختر با یه پسر میونه چند تا دختر پسر دیگه ! فشار چیکارا که با آدم نمی کنه ! فکر کنم دختر بیچاره ... شده بود ! وقتی چشمم افتاد توی چشماش ٬ فهمیدم دیگه به هیچی به جز رقص دست اون پسر بر روی اندامش فکر نمی کنه ! وای بر تو ٬ وای بر من ... من و تو باعث شدیم که صد تا علامت تعجب روی سر آدما واسه اون دو نفر بی معنی بشه ! من پایبند نیستم اما اون کار کثیف بود خوب !
فردا بهتون پول می دم برید هر چی دوس دارید بخرید واسه خودتون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به هر کی که بهم می گه چه جوری می نویسم می گم فقط سلام با منه ! بقیه اش نمی دونم از کجا سرازیر می شه توی این صفحه ی سفید ! اما قلمش دست من نیست ! دلم می خواد یه روز اونی که اینارو می نویسه بشینه جلوم واسه خودمم حرف بزنه ! شاید وبلاگ خودم رو هزار بار خوندم و تمام این هزار بار تعجب کردم ! واسه این که اینایی که اینجاس واسم تازه گی داره ! امیدوارم بفهمید چی می گم ! واسم مهمه که یکی حرفم رو بفهمه ! امشب خواب از سر من پریده !
بازم مثل همیشه پر از گلایه ام ! واسه هیچ کبوتری دلم نسوخته ! هیچ پر پرستویی جلوی چشم هام نشکسته ! اتفاقا امروز خیلی خوب بود ولی خوب نمی فهمم بعضی موقع ها چرا وقتی همه چی خوبه وقتی حتی دنیا هم داره پا به پات می رقصه خودت همه چیز رو خراب می کنی ! یکی به این سوال من جوا بده ! چرا ؟ آیا خوشی می زنه زیر دل آدم ؟! یا مثلا شاید من خیلی احمقم که این کار رو با خودم می کنم !
دل دیوانه !
آسمون همون رنگ بود ! آدما مثل همیشه بودن ! خیابونا مثل هر سال عیدی شلوغ و پر تلاطم بود ! مغازه ها باز بودن ! کلا شبیه هر روز دیگه بود !
دلم واسه پوریای اول دبیرستان تنگ شده ! واسه اول نگاه ! واسه آخر گناه !واسه کثیفیه همه ی آدم نماهای دورو برم ! دلم واسه اون موقع ها تنگ شده ! دلم همه ی اون نامردهارو می خواد! دلم می خواد فقط نگاهشون کنم !
زندگی من کجایی ؟! بیا پیشم ! خاطراتم ؟
آخ که اگه بدون
ی
د حتی از شما هم دورم.... !
غم نامه ی پوریا و زندگی خودم! معلم کلاس اول !
روز های اول سال همه چی رنگ تموم شدن گرفته ! حتی صبر و حوصله ی من ! 
پوریا؟ می شه بیای بیرون کمی با هم صحبت کنیم ؟!  

آره ... حتما همينطوري بوده ... شب هاي غربت و بي کسي ... شب هايي که از تنهايي جون آدم به لبش ميرسه و ديوونه وار دنبال کسي مي گرده که بتونه حداقل چند دقيقه اي از شر اين تنهايي لعنتي خلاص بشه ... اما ... اگه نتوني آدم مسخره اي باشي ، مثل اکثر کسايي که دور و برت هستن ، اگه نتوني حرفاي زشت بزني و براي خندوندن يا سرگرميشون هر حرکتي رو انجام بدي ، اونوقته که بهت ميگن تو چقدر خشک و بي احساسي ! چقدر کلاس ميذاري ! يه کم خودموني باش !!! و اونوقته که براي همه شون غير قابل تحمل ميشي و فقط وقتي ازت يادي مي کنن که کارشون بهت گير باشه (و البته من هميشه از کمک کردن بهشون خوشحال ميشم ، اما ديگه اسم دوستي روي اين رابطه ها نمي تونم بذارم ... يا حتي رفاقت ، فقط بهش ميگم آشنايي يا تأمين منافع ، اونم از نوع يک طرفه ش!) ... اما اونا که نمي دونن ، يعني نمي فهمن ، اصلا شايد از اول هم قرار نبوده بفهمن ...
البته نمي خوام بهشون توهين کنم ، چون معتقدم همه ي آدم هاي بي آزار خوب هستن ، اما من فکر مي کنم خدا هر کسي رو براي يه چيزي آفريده ... مثلا يکي رو آفريده که اصلا توي زندگيش هيچ چيزي رو جدي نگيره ، يکي ديگه رو يه طوري که به جز منفعت خودش هيچ چيز ديگه اي براش مهم نباشه و اصلا نتونه معني عشق و اين چيزا رو درک کنه ، يکي رو براي کار کردن ، که از صبح تا شب براي يه لقمه نون به قول خودش حلال جون بکنه ، و هرگز حتي به اين موضوع فکر هم نکنه که يه جور ديگه هم ميشه زندگي کرد . يا يکي رو براي درس خوندن ، يکي رو براي هيچي ... يکي رو هم براي تنهايي ...
آدما چقدر با هم فرق دارن ... بگذريم ...

احتمالا اگه همه چی خوب پیش بره ٬ ولی شما زیاد مطمئن نباشید ! چون خودم نیستم ...
سال جالبی بود ! پر از گلایه ٬ پر از دوستی و پر از اشک و لبخند ! یه سال که توش حتی یه دونه پشه هم نیشم نزد ! احتمالا بیماری خطرناک دارم ! آخه می گن پشه ها آدم های سالم رو از مریض تشخیص می دن ! چیکار کنم ؟ مریضم که مریضم ! همینیه که هست !
بازم سال جالبی بود! شلوغ ترین و پر ترافیک ترین روز های احساسم ! حتی بعضی موقع ها راه بندون می شد و  بعضی ها روز ها و حتی ماه ها پشت ترافیک می موندن ٬ دریغ از یه قدم نزدیک تر شدن ! باشه ! هنوزم ترافیکه ! درست می شه آروم آروم ... از آهسته رفتن نترس ٬ از ایستادن بترس ! ولی خیلی ها همونجوری ایستادن ! بی خیال ! اینا چه ربط به شما داره من دارم می گم ؟!

به نظرم یه چیزایی هست که نمیشه اثباتشون کرد !
و حتی شاهد و گواهی هم براشون وجود نداره ...
چون اونا همشون درست پیش چشم ما هستن !

تلاشی که واسه اثبات اینجور چیزا انجام می گیره ٬ یه تلاش احمقانه اس .
و همه ی این تلاش ها از اونجا سر چشمه می گیره که باهاشون آشنا نیستیم .

چرا همیشه جنگ داریم ؟! به طرف مقابلمون چیزی رو می خوایم بفهمونیم که از همه ی کلمات ما روشن تره ! از همه ی التهابی که در ما برای انتقال اون مفاهیم هست داغ تره ! چیزایی که جزو باور ما هستن چه دلیلی داره جزو باور کس دیگه ای باشن ؟! بسته جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم ... ! یکی دوس داره دیوانه باشه ! یکی دوس داره روانی باشه ! یکی می خواد خوبه خوب باشه ! یکی هم پیدا می شه که دوس داره اینقدر بد باشه که همه از ترسشون ازش حساب ببرن !
بابا همیشه می گه اگه من بتونم یه قدم جلوی پای خودم رو روشن کنم واسه همه دنیا بسته .

به هر حال زندگی هیچ وقت جدی نیست

  انسان برده می شه ٬ چون از تنهایی می ترسه .
و یه ذهنی که ترس داره چه جوری می تونه حقیقت رو بفهمه ؟!
حقیقت مستلزم بی باکی است .
و خواستگاه این بی باکی و نترس بودن ٬ درون روشن "منه" .

وقتی دونه ای کاشته می شه ٬ تنها کاری که باید انجام داد "منتظر بودنه" !
دونه شکسته می شه و شکوفا . ولی مگه می شه به این روند سرعت داد ؟!
مگه هر چیزی به زمان نیاز نداره ؟!

اين روزها خيلی خسته ام...دلم خيلی گرفته...يه بغض سنگين چند وقتيه که راه گلوم را بسته...هيچوقت به اين حالت نرسيده بودم...اونقدر خودم را خسته حس نکرده بودم...دلم می خواد يه چند وقتی برم به يه خواب طولانی...از همه چی بی خبر بشم...دلم می خواد برم ولی نمی دونم کجا و نمی دونم چه جوری...بدجور کلافه شدم...می دونی تو اين دنيای به اين بزرگی دنبال يه گوشه دنج آروم می گردم...ديگه هيچی برام مهم نيست...ديگه طعنه ها و کنايه ها برام مهم نيست...ديگه پچ پچ حرفها برام مهم نيست...نمی دونی چقدر خسته شدم از اين آدمها...نمی دونی چقدر تو دلم غمه...نمی دونی تو دلم چه ها نمی گذره...نمی دونی دلم چقدر شکسته...نمی دونی وقتی می گم بغض گلوم رو گرفته چقدر نفس کشيدن برام سخته...نمی دونی چقدر از نگاه های معنادار خسته شدم...نمی دونی گاهی اوقات از بعضی حرفها چقدر دلم آتيش می گيره ...نمی دونی چقدر دلم می خواد از اينجا بکنم برم...برم اون دور دورا...برم اونجا که هيچکی منو نمی شناسه...دلم می خواد اونقدر گريه کنم تا هر چی تو دلم جمع شده بريزم بيرون...به خدا نمی دونی چقدر خسته شدم...ديگه تحملم تموم شده...آخ که نمی دونی چقدر خسته ام...خيلی خيلی.(هنوز خسته ام... روحيه ام رو بدجور از دست دادم... مثل کلاف سر درگم شدم... چيزها ی زيادی آزارم می ده... تنهائی برام خيلی سخته... روزهای سختی رو دارم پشت سر می گذارم... غم گذشته سردم و ترس از آينده مبهم و سردتر از گذشته ام توانم را گرفته... بخت هيچ با من يار نيست... خدايا توانم داره تموم ميشه... فقط کمکم کن.)

مُردنم می آد .

برای من کمی دعا ... کف دستی کافیست ...

سال خوبی رو برای همتون آرزو می کنم ! از همه ی کسایی که اینو می خونن استدعا دارم وقت سال نو واسه خودشون و دوستای بی پناهشون دعا کنن !

بدرود

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 12:53 | | لینک به این مطلب