تبليغاتX
شکایت من - قطاری به مقصد مرگ
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
قطاری به مقصد مرگ
 

تولد بانوی بزرگ عالم و روز زن را به شما و تمام گل بانوان ایرانی مبارکباد

من نیز دوست دارم مادرم را در این روز پاس دارم و گرامیش دارم. گرچه خدای من! خوب می دانی دردی از من در سینه اش هست و  بسیار برایش بد بوده ام. اما میدانم که او مرا دوست دارد و می بخشاید.

 

یک قطاردرحال حرکت است. در عمق شب سوت قطار به صدا در می آید . و مردم میشنوند که همچنان درحال حرکت است و بعد آنها بچه هایشان را ساکت کردن وبرای خواب بر میگردانند. درهارو قفل میکنند و آرام به طبقه بالا میخزند. برای اینکه گفته شده بود ارواح مرده اون قطارو پر کرده بودن ، یکی از مأموران راه آهن در بستر مرگ بود. درحالیکه آشناهایش در کنارش بودند و خانواده اش درحال گریه بودند... زانو زده بودند و قبل از مرگش دعا میکردند ، اما درحالیکه چیزی به مرگش باقی نمانده بود بالای تخت خوابش شیطان ایستاده بود با برقی در چشمانش. خوب خدا در این اطراف نیست تاببیند من چه چیزی پیدا کردم...

این یکی مال من است! در همان لحظه خدا خودش ظاهر شد با یک برق خیره کننده. و به سوی شیطان فریادی زد که : برو گمشو به اعماق شب ولی شیطان فقط پوزخندی زد و گفت: ممکن است من مرتکب گناهی شده باشم ولی احتیاجی نیست که منو از خودت برانی من اونو زودتر به دست آوردم . پس تو هرکاری که از دستت برمیاد میتونی انجام بدی بدترین کاری که ازدستت بر میاد اون داره به اعماق زمین میره ولی من فکر میکنم یه شانس دیگه به تو خواهم داد.از این رو شیطان با یک لبخند گفت: پس اون نیزه احمقانه تو کنار بذار. چون این واقعا روش تو نیست. بهت نمیاد.
ما با هم بازی خواهیم کرد درست همینجا روی تخت اون . وما شرط بندی میکنیم برای بزرگترین جایزه . ممکن روح این مرده باشه . و من گفتم: "خدایا مراقب باش او دارد برنده میشه. خورشید غروب کرده و شب فرا میرسد. اون قطار سر وقت است .  ارواح زیادی در خطر هستند اوه خدا ، او دارد برنده میشود بعد مامور راه آهن ورقها رو بر زد و به هر کدوم 5 کارت داد . و اون برای خدا به سختی دعا میکرد وگرنه قطاری که مجبور به روندنش بود. بهر حال ، شیطان سه تا آس داشت با یک شاه و خدا داشت استریت رو جور میکرد. اون یک ملکه (بی بی)داشت و یک سرباز ، نه و ده پیک. تنها چیزی که لازم داشت یک هشت بود. بعد خدا یه کارت دیگه خواست...ولی يه هشت خشت دريافت كرد و شیطان به خدا گفت: فکر کنم میخواستی استریت کنی...شیطان گفت: پس یک ورق به من بده که تا وقت باقیه بفهمیم چه کسی پادشاه اینجاست؟؟؟
ولی درحالیکه اون حرف میزد از زیر دست خودش یه آس دیگه در آورد، ده هزار روح پیشنهاد شروع کار بودن!!!. و اون خیلی زود به پنجاه و نه تا رسید اما خدا کاری رو که شیطان کرد ندید و گفت: همین کافی است . من 150روح اضافه میکنم و برای همیشه به گناهان تو پایان خواهم داد ولی شیطان فریاد بلندی کشید: دست من برد(من بردم) و من گفتم:  خدایا...اوه خدایا...تو گذاشتی اون ببره؟؟؟

 خورشید غروب کرده و شب در حال فرا رسیدن است. اون قطارمرگ سر وقت میرفت . ارواح زیادی در خطرهستند. اوه خدایا به او اجازه نده ببره  بهرحال اون قطار هنوز در حال حرکته از در اعماق شب سوت قطار به صدا در آمد... و همه میترسند از اینکه آن هنوز حرکت میکند و خیلی دورتر پس از یک استراحت کوتاه . خدا و شیطان حالا در حال بازی شطرنج هستند. و شیطان هنوزهم تقلب میکند و ارواح بیشتری میبرد . و درباره خدا ، اون بهترین کاری که از دستش برمیاید انجام میدهد و من گفتم خدایا ؛ اوه خدایا تو باید برنده بشوی خورشید غروب کرده و شب فرا رسیده ، اون قطار مرگ هنوز سر وقت است....اوه روح من هم در خطر است اوه خدایا تو باید برنده شوی .

مرگ من فرا رسیده خدای من

قطار قدیمی

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 4:10 | | لینک به این مطلب