تبليغاتX
شکایت من - دیوانگی آغاز می شود
جمعه بیستم دی 1387
دیوانگی آغاز می شود

 

می خوای بگم؟

 

بازهم شروع کردم به نوشتن … برای اعتراض کردن برای نشان دادن حالت های زندگیه یک شخصیت انسانی … بارها آغاز کردم و بارها به انتها رساندم ولی چه فایده که هنوز به هدف نرسیدم … هدف درست در یک قدمی من بود ولی رهایم کرد شاید هم نمی دونم …

توی دنیا هر روز پیش میاد که روی صندلی چرک تاکسی ها میشینم ولی برای چه کسی اهمیت داره که کیا تا حالا تن رنجورشون رو روی این صندلی گذاشتن ؟ می خوام فکر کنم … می خوام فکرهام رو بنویسم … بنویسم تا همه بخونن .

وقتی تیک تیک ساعت روی ذهن ما آدم ها درست مثل پتک عمل می کنه  هر لحظه آدم دلش می خواد از اول شروع کنه ولی یه حسی بهش می گه دیگه دیره … می خوام بفهم واقعا دیره یا نه .

می نویسم که نوشته باشم

((الو حسن داری چه غلطی می کنی ؟ باید زندگی کنی نه بمیری !!!

هدف های جدید، کارهای جدید، زندگی جدید ، همه رو توی ذهنت مرور کنی ولی مطمئن بودم هر کاری هم بکنی هیچ وقت فراموشت نمی کنم .))

پاهام خسته بود ولی گام ها محکمی داشت … بی تفاوت خیابون ها رو می گذروندم … هوس های گذرا رو راحت کنارم حس می کنم ولی ارزش نگاه کردن ندارن . سرم رو آروم و خسته پائین می ندازم . فکر می کنم که واقعا چه کار کردم تو این دنیای بزرگ که باید آزمایش شم … شاید یه آزمایش بزرگ که تمام عمر برای جواب دادن بهش باید بنویسم … خیلی وقته که فکر می کنم ! به هدفم ، به اینکه چقدر هر روز دلتنگ می شم ! مسکن و شب و هم سر را آفریدیم تا آرامش یابیم ! کو آرامش ؟ هم سر بود ! مُسَکِن هم بود و شبها رو هم زیر نگاهت می گذروندم ولی کو آرامش ؟ آرامش رو باید از قرصهای مُسَکِن گدایی کنیم ؟آرامش رو تو باید بدی … تو که هم سر رو دادی ، تو که دل رو دادی ، تو که زندگی دادی ! سرمو پایین می ندازم و یادم به خودم می یوفته ، به زمانی که هنوز فرق زندگی و مرگ رو نفهمیده بودم ! واقعا آدم بودم ؟شبا که برای خوابیدن دراز می کشم ، چشامو می بندم و صحنه هایی از محبت ، از ایام ، از زندگی کردن رو به یاد میارم . که چی بشه ؟ که امید داشته باشم ، که بفهمم آدمم

بی وطن یعنی اسیری که آزاد باشه ! یعنی زندانی که از روز اول عمرش تو زندان باشه ولی تو سن ۵۰ سالگی آزاد بشه ! و بخواد جایی که تا حالا نبوده زندگی کنه !

آخرین سیگاری که خریدم و هنوز نگه داشتم … گفتی نکش … دیگه نکشیدم . همیشه همرام هست که بهت ثابت کنم ، که به خودم ثابت کنم هر لحظه میمیرم . ولی به روی خودم نمیارم .

مشکل چیه ؟ دیگه نمی خندی …هرروز از مردن می گی ……….

توی سرما بارونای ریزی که به شیشه می خورد به راحتی دگرگونم کرد و از خونه اوردم بیرون ، نیمکت سرد و بینی قرمزم شاید تناسب شایسته ای داشت اما این دونه های ریزی که صورتمو می شست قلبم و اونقدر داغ می کرد که باور نمی کردی، از ته دل عاشق تر می شدم و با همراهی باد به رقص می آوردم چشمانم را می بستم و تصور می کردم تازیانه های باد موهای بران توست. می رقصیدم و از خود به برون می آمدم، آه می کشیدم و بر باد روان می شدم کنار جاده که راه می رفتم حتی بوق ممتد ماشین های از خود بی خبر نیز نمی تونست منو به خود بیاره،بعد توی قبر خالی که دراز کشیدم  فقط به این فکر می کردم چه کار باید بکنم،؟ هیچ حرفی جز زندگی کردن شاد کردن توی ذهنش نمی چرخید. باید بتونه! باید خانواده ای رو شاد کنه و کاری کنه که از زندگیشون لذت ببرندهر روزش دیگه این بود برنامه بریزه که چه کاری واسه آینده بهتره ، چطوری می تونه یه زندگی خوب داشته باشه ، این امیدش بود این زندگیش بود .

خدا سکوت من نشونۀ رضایتم بود؟ تو همیشه می گفتی که وقتی ناراحتی می تونی از توی چشمام بخونی؟ خدا جرم چیه که باید اینجور بسوزم ، چرا من . چرا باید با امتحان تو؟

بازم هیچی نگم . داد نزنم ؟ تا کی باید لبامو به هم بدوزم؟ چرا باید با هر نگاه به هر خط از کلامت ، من خودمو دار بزنم؟  

نمی دونم  !

دل تنگ تر از اونم که بخوام ادامه بدم !

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 9:8 | | لینک به این مطلب