تبليغاتX
شکایت من - از تو دورم
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
از تو دورم
 

آرزوها و رؤیاهایی را که در خواب می دیدم فراموش کردم شبها و روزهایم را فراموش کردم دوری تو ، برایم پراز درد و رنج و عذاب است .از من دور نشو عزیزم ، می دونی غیرازاشک ، همدمی ندارم که هنگام دوریت با آنها زندگی می کنم شورشی در قلبم هست که مرا دگرگون کرده و شب بیداری و بیخوابی مرا آواره و در بدرکرده هرچند که شوق دیدارت خواب را ازچشم من برده وهرچند که دوری از تو مرا حیران کرده نه آتش اشتیاق مرا تغییر می دهد و نه گذر زمان میتواند مرا از تو دور کند .جدایی ! نه خواب و نه اشکی در چشمانم باقی گذاشته ، خواب و رویاها را فراموش کردم شب و روزش را فراموش کردم .میان اشتیاق و دردهایش میان ترس و خیالاتش . من ترس تو را دارم و می ترسم که فراموشم کنی اشتیاقم به تو مرا همیشه بیدار نگه داشت به من فکر کن و به لحظه شیرینی  که با عشق به هم زندگی کردیم باز گرد به هر ترانه ای که با هم شنیدیم فکر کن تمام عمرم را از آن خودت کن تمام عمرم را به جز آن ثانیه هایی که من تو را در آن می بینم و اما شوق ، آه از دست شوق و کارهای او که گاهی از او صحبتی می کنیم و گاهی با او مدارا می کنیم من مشتاق تو می شدم و بیبین بین من وتو دو قدم بیش بود .ببین بر سر ما چه خواهد آمد؟ من کجا و تو کجا ؟ ای محبوبم . چه کنم ؟ و چه کار کنم ؟ چرا به من نمی گویی که چه کنم ؟ و امید ؛ امید من تو هستی چرا مرا از امید محروم می کنی ؟ چشمان مرا بخاطر عشقت مورد حسادت قرار می دادند و حالا بر بدبختی من می گریند هنگامیکه به تو محتاجم ، از کجا و از چه شکایت کنم ؟ هر گاه نیازی و حاجتی پیدا کنم . کجا گریه کنم ؟ چون اشک ریختن ساعتها مرا آرامش می دهد .

 

 

پ.ن : تشکر می کنم از استاد عزیزم جناب آقای مهندس اسماعیل قنواتی که حس این دست نوشته را به من دادند و تقدیم می کنم به دوست گرامی ام حیدر کاشف که من لقب جنگجوی بی سپر را برای ایشون انتخاب کردم چون واقعآ بی سپر به جنگ روزگار رفته تمام هستیش را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زد و کشت .

                                                                                                  حسن ایدریساوی 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 0:49 | | لینک به این مطلب