آرامش در میان مردگان
تنهایی تنها و تنها بر زمان حکمفرما بود .. جز صدای خش خش برگ ها صدای دیگری بگوش نمی رسید نه نه وقتی تنها به تنهایی گوش فرا دهی صدای...آره صدای گریه پسرکی را می شنویی که هیچکس به او اعتنا ندارد. همگان از او بیزارند و اوازخودش . نمی دانند در دل او چه می گذرد مطمئنا صدای او را بارها و بارها شنیده اید اما بی تفاوت از کنار او رد شده اید و
هرگز یادی از او نکرده اید ،،،،، خدایا یعنی این منم !؟
آن کس که اشکهایش را بر چشمانش نمایان کرده منم ؟
آری .. دستانم سرد و بی حرکت اشاره ای از تو دارند .. لب های به هم دوخته ام که رنگ ماتم به خود گرفته اند به امید بوسه ای از تو نفس هایم را به تکاپو می اندازند .. نگاه ساده و غمناکم در سیاهی گره خورده و تنها منتظر روشن کنندهایش که چشمان بی آلایه تو هستند به خودشان می نازند .. حتی برای آنان سو سو چشمان تو کافیست تا غرق در رویای خویش شوند .. قلبم برای تپیدن قلب پاک تو برای خودشان بی تابند .. و خود من .. تنها یک بی قرارم .
بوی تو همانند بادیست که ناامیدی هایم را خاموش می کند .. با این همه شب هنوز پایبند بود و سیاهی امیدوارانه ادامه می داد .. اشک هایم در خاطرات ورق خورده می باریدند و تنها این شب بود که صدایشان را می دانست اما هیچ نمی کرد..با اینکه ندانستن صدایشان را از سوی تو یقین داشتند اما همچنان گونه ام را با دست هایشان نوازش می کردند ..انگار می خواستند من را از گریه بازدارند .. شب ادامه داشت تا هنگامی که اشک هایم ادامه داشت .. تا هنگامی که چشمانم می باریدند.. شب هایم ادامه دارند تا هنگامی که چشمانم تبسم واقعی تو را نبینند ..
حرف های امشبت کمرم را شکاند اما اشکالی ندارد چون می دانم این حرف های تو نیست بلکه این حرف ها همگی بخاطر فاصله ها حاصل شده است اما کاش می دانستی که دل تنهای من تنها و تنها چشم به حرفای تو بسته و حالا باید در نبود تو شکسته خود را دریابد درمیان این همه سختی و دلتنگی ..!! این شب ها مال ما بود ولی حالا به من و تو تبدیل شد..من این شب ها را بی تو نمی خواهم همه این شب ها برای تو ..
حالا که من پس از گذشت زمان زیاد به سوی راه رفته تو می دوم به سیاهی ختم می شوم .. می دانم که دور به این راه ادامه دادم ولی من را ببین عاشق تنهای بیش نیستم که در راه عاشقی تو در حال دویدن هستم و تنها به آرزو رسیدن به تو گام هایم را بر می دارم .. اما امشب چیزی جز سراب در نگاه اشک آلودم نمی توانی بیابی .. آخر این راه اینجاست ؟ نمی خواهم این قصه دلگیر به پایان برسد نمی خواهم با تنهایی من ادامه پیدا کند .. درد زخم زبونها در مقایسه با بغضی که گلویم را می فشرد ناچیز است .. دیگر نمی توانم تحملش کنم .. صدای آرام هق هقم سکوت آهسته اتاقم را به آرامی شکاند .. انگار کلمات همگی به من خیره شده اند .. گریه ام دست خطم را به لرزه در آوردند .. دست خطی که تنها به عشق تو به حرکت در می آیند همچنان کلمات به من خیره شده اند و من حقیر در برابر آنان ...
تاریکی اتاقم .. مداد شکسته ام .. و نور کم شمع نیمه سوخته به جا مانده از جشن تولد تو همگی دست به دست هم داده اند تا من را در غم هایم غرق کنند ! فقط تو می توانی من را دریابی .. فقط تو ..نمی خواهم در این باطلاق بی تو بودن فرو روم .. دست هایم را بگیر تا از تو جان تازه ای بگیرم . مثل تو با یک تبسم دروغین تمام غم هایت را پشت این ماسک ساختگی نهفته گذاشته ای؟ جواب به این سوال واقعا مشکل است که آیا واقعا خوشحال هستید یا هستیم در اصل ناراحت ولی من می دانم در دلم چه می گذرد ... واسۀ شنیدنت ، من باید پاک بشم شایدم گنگ و غریب ، با یه انشای غلط........
پ.ن : این دل نوشته را تقدیم می کنم آقای حمید بندانی که زندگی واقعی تر از هر واقعیتی تو دنیاست اینکه حاضر باشی به خاطر دیگری تمام سختیها وفراز ونشیب های زندگی رو بی اونکه شکایت کنی و بر دوش دیگری بذاری تحمل کنی ومثل یک کوه کنار همراه زندگیت وایستی و یک لحظه هم تنها نذاریش .

