تبليغاتX
شکایت من -
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
 

جا مونده های 87...

امشب ، شب دلتنگی من.. بازهم سیاه کاری .. بازهم نیمه شب  ودلتنگی پنجره.. بازهم فریاد خاطره ها بازهم نگاه گرم پنجره لا به لای سردی انتظار.. بازهم سهم من از روزگار دوباره تیرگی و سیاهی آسمان (دوباره باز دوباره) اما آسمان بی خبر از دل تنگ من و شاید تو غرق در سرورطبیعت سرگرم لباس نو.زمین غرق در هیاهو..همگی برای آمدن بهارشادی کنان سر از پا نمی شناسن یک سال گذشت و چه زود گذشت و دوباره تکرار و تکرار و تکرار... برای من سال هاست که تکرار بود و باز...من پر از دلتنگیم .. شبیه پنجره در دام چارچوب... و فقط باید سکوت باشد وسکوت همین.آخرین زمزمه های دلتنگیم را فقط به تو میگویم. شاید دلتنگی را به دست باد بسپارم. فراموش کنم هر آنچه فراموش شدنی نیست. لحظه به لحظه های نمناک و سرشار از عشقم را به تو می بخشم اما دور نریز! گریه هایم ..دلتنگیم..سکوتم..نگاه و خیالم را همه را فقط به تو..تو که همیشه نگاهت را حس می کنم بی آنکه چشمانم لمست کند. همه را فقط به خودت.یکسال دلتنگی و اشک و سه نقطه و سکوت را دلتنگیم سر آمده. دیگر عشقی نیست که به خاطرش دلتنگی باشد. دیگر من نیستم که دلتنگی باشد. همین بس است! اشک در چشمانم حلقه زد و بغض سنگینی گلویم را فشرد، گویا غم همه ی عالم بر دلم نسشت وقتی که بعد از مدتها دوباره مرا به آنجا خواند تا اظهار گلایه کند،حس کردم برخلاف همه ی اشیاء جان دارد.فقط آدم دلتنگی مثل من یا تو پنجره را می فهمد..آدم دلتنگی که می داند پایان کوچه های بن بست دلدادگی چیست. پایان خردشدن برگ برگ حرفهای نگفته زیر پای رهگذران پاییزی چه خواهد بود؟ اما اینک همگی دست در دست بهار خواهند رفت تا آرزوهایشان را لابه لای صفحه ی روزگار پیداکنند!!! اما من و شاید تو دوباره دلمان برای آرزوهای پینه بسته و خاطرات غبار آلود گذشته تنگ شده و باز فقط پنجره ، پنجره ای خسته از اتنظار می تواند تسکینی برای دلتنگی در تاریکی  شب باشد. نمی خواهم وقتی نوشته هایم را می خوانی دلتنگ باشی چون به قدر کافی برای گفتن و نوشتنش فضا بغض آلود و دلتنگ بوده و شاید تنها همان بارش پنجره برای دل تنهایم کافی باشد...پنجره ایی که تنها سهم من از روزگاراست.

 نمی دونم اسمشو چی بذارم پی نوشت.... : همش دورخودم میچرخیدم ونمیدونستم که چیکارباید بکنم البته هنوزم گیجم . یاد اون وقتهای افتادم که پدرم من وخواهرم وبرادرم که الان دیگه نیست رو این موقع ازسال باخودش به خرید میبرد همیشه به یه فروشگاه که مال یکی ازدوستاش بود میرفتیم واونجا باید لباسهاوکفشامونو انتخاب میکردیم ومن همیشه غرمیزدم که به یه جای دیگه بریم ولی هرسال همونجا بود وبس خلاصه با هزارجورادا واطوار انتخاب میکردیم ولی همیشه اون چیزی رو میخریدیم که دوست پدرم وپدرم خوششون میومد لباس های من معمولاٌ کت وشلوار چهارخونه بودکه یا یه شلوارتک ویه پیراهن وکفش مردانه که من همیشه دلم میخواست شلوارجین وکتونی بگیرم که نمیشد چون اونجا ازاین چیزها نداشت ولباس برادر بزرگترم هم مثل مال من وخواهرم هم همیشه یه سارافون بلند که همیشه عاشق اون بود وخودش بهش میگفت ماکسی بعد هم باید منتظر میموندیم که چندساعت قبل ازتحویل سال حمام کنیم ولباسهای تازه خودمونو بپوشیم وسرسفره هفت سین منتظر تحویل سال بشیم وچقدرسراینکه لباسمونو کثیف نکنیم حرف میشنیدیم واصلاٌ کوگوش شنوا بعدازتحویل سال هم من مدام منتظر بودم که به ماهشهر پیش دایی ها مادربزرگ (هم اکنون اهواز تشریف دارن) وعموهایم برویم ویا درآبادان به یا خاله هایم وآنجا تا انتهای تعطیلات دخل لباسها را بیاورم که با آنها مدرسه نروم تا همه بچه ها به کت وشلوار چهارخانه من نخندن ومادرم هم که میدونست نقشه من چیه برام یکی دودست لباس راحتی میاورد تا این لباسهای نو حداقل چندماه دوام بیاره وچه حالی میداد اینکه تو این سیزده روزه هیچکس حواسش به ما نبود وما بچه ها همه چیزو بهم میریختیم و چه خوشی میگذروندیم وبعدازتعطیلات هم مدام با خواهر وبرادرم عیدی هامونو به رخ هم میکشیدیم وتازه غروب سیزده بدر خسته وداغون باید مشق های چندین کیلومتری معلم بی انصافمون تموم میکردیم بیچاره مادرم تو کل تعطیلات دفتروکتاب مارو باخودش حمل میکرد ولی دریغ از یه خط نوشتن ازما ومن از غروب سیزده بدر شروع میکردم به نوشتن وجا انداختن ویه خط درمیون نوشتن مشقها وخواهش کردن از همه برای حل مسایل ریاضی وخلاصه صبح چهاردهم فروردین مثل طاعون زده ها به مدرسه میرفتم وترس اینکه همین الان خانم منو صداکنه منو خفه کرده بود که یهو خانم معلم منو صدامیکرد ودیگه تا آخر کلاس من وچندنفردیگه سوژه بودیم یادش بخیرچندسال ابتدای مدرسه ما مختلط  بود ودخترها مخصوصا چند تاشون همیشه مشقاشون مرتب وتمیز وخط کشی شده ولی مشق های ما چندنفرکلی خط خطی وکج وکله ولی همیشه معلم ما مشق های زهره  وگیتی  رو به رخ همه ما میکشید خلاصه تا چندین هفته بعد ازتعطیلات من باید تاوان درست مشق ننوشتن عیدو پس میدادم وجریمه می شدم . خلاصه سالها طول کشید که بفهمم که پدرم چون لباسهای مارو قسطی میخره مجبوره از دوستش خرید کنه  وآموزش وپرورش هم فهمید که توی تعطیلات به بچه ها تکلیف کمتر از کمتر بگن که یهو نکنه مشکلات روحی واسه بچه های نازنین بوجود نیاد خلاصه عید همتون مبارک وامیدوارم همه سال خوبی رو شروع کنن...... نمی خواستم آخرین آپم با ناراحتی ختم بشه همین ...........!

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم. سبزه را با یاد روی سبزه ات. سمنو به یاد شیرینی لبخندت. سایه دانه به رنگ چشم هایت ...اينجا نيز سال نو را به همه دوستانم در فضاي مجازي تبريك مي گويم شايد فرصت ديگري برايم پيش نيايد تا سال نو را تبريك بگويم لذا پيشاپيش حلول سال نو و فرارسيدن عيد نوروز را خدمت يكايك دوستان عزيزم.

نوشته شده توسط حسن ایدریساوی در 4:2 | | لینک به این مطلب